اتهام تاریخی ،پشت واژگان فلسفی
در تاریخ 7/2/1388 مقاله جناب آقای دکتر سروش دباغ با نام "قحط معنا در میان نام ها"را در پاسخ به مصاحبه تقی رحمانی خواندم. با دیدن عنوان مقاله در انتظار یک بحث جدی و پاسخ های علمی از سوی آقای دباغ بودم. بحث جناب دباغ دو وجه دارد: یکی باورهای فلسفی و انتقادهای ایشان به صحبت های آقای رحمانی در مواردی مانند کلام اسلامی و مسیحی، نظرات دکتر سروش در مورد فلسفه اسلامی و برخی مسائل مطرح شده دیگر است و دیگری ادعای تاریخی. اما سوای این دو وجه آنچه که توجه بنده را جلب کرده است ادبیات نگارنده محترم است که عصبیتهای شدید در جای جای نوشته ایشان به چشم می خورد. این در حالی است که عنوان مصاحبه "زبان سروش زبان تنفر "را خبرنگار محترم روزنامه اعتماد انتخاب کرده است و جناب رحمانی در تاریخ یکشنبه6/2/1387 با وجود اینکه در این انتخاب نقشی نداشته است و زمان انتشار مصاحبه نیز با وی هماهنگ نشده است مسولیت این تیتر را بر عهده گرفته معذرت خواهی کرده است و زبان تنش آلود میان روشنفکران را نفی کرده است. کاری که کمتر از سوی فعالان سیاسی و روشنفکران ما مشاهده می شود. اما برای آشنایی خوانندگان با فضای مقاله سروش دباغ بخشی از جملات به کار رفته از سوی ایشان عنوان می شود:
"نمی دانم مصاحبه شونده تا چه میزان با الفبای فلسفه تحلیلی از یک سو و فلسفه اسلامی از سوی دیگر آشناست"
"نمی دانم مصاحبه شونده تا چه میزان با آرای سروش از یک سو و فلاسفه پراگماتیست آمریکایی و آرا و آثارشان از سوی دیگر آشنایی دارد؟"
"به نظر می رسد مصاحبه شونده تلقی نادرستی از کلام اسلامی در ذهن دارد. چرا ما باید این مدعای بلادلیل را بپذیریم"
"اساسا کسی که سنت فلسفی فرهنگ خود را نمی شناسد و احکام کلی بلادلیل درباره آن صادر می کند بعید است چیز قابل توجهی درباره کلام مسیحی بداند"
"باعث تاسف است فردی که در مقام اطلاع رسانی در کسوت مصاحبه شونده قرار گرفته است فاقد ضوابط یک گفتگوی معرفت بخش است"
"مدعای ایشان بلادلیل است و در ترازوی تحقیق وزنی ندارد"
"تقسیم بندی مذکور شتاب زده،سست و بی مبناست و بیش از آنکه بصیرت بخش باشد تشویش اور است"
"یادمان باشد چه کسانی در فضای توفانی و پرتلاطم اوایل انقلاب با مهدی بازرگان در افتادند و او را به لیبرال منشی و سازشکاری متهم کردند و لیبرالیسم بازرگان را جاده صاف کن امپریالیسم می دانستند"
همچنین آقاي دباغ در مطلب خود قیدی بر نقد افکار سروش وارد کرده است"نفس نقد ایده های یک نظریه پرداز نه تنها موجب ملامت و ناخرسندی نمی شود که بهجت افزاست و معرفت بخش مشروط بر اینکه واجد معیارهای حداقلی، اخلاقی و علمی باشد. " تعیین این حداقل معیارهای اخلاقی و علمی بر عهده جناب دباغ بوده که نظرات رحمانی را در مصاحبه 5/2/ 1388 برنتافته است و اینچنین عنان از کف داده و یکی از منتقدان دکتر سروش را به باد انتقاد گرفته است.
بنده در دوران دانشگاه با اسلام نوگرا از طریق شریعتی آشنا شده ام و همواره برای جناب دکتر سروش به عنوان یک روشنفکر دینی احترام ویژهای علی رغم نقدهای بنیادین قائل هستم. به رغم ادعای جناب دباغ مبنی بر عدم توجه به رابطه پدر- پسري با دکتر سروش و دفاع از ایشان در مقام یکی از اهالی فلسفه، فضای موجود بر نحوه نگارش مقاله آکنده از ترشروییها و عصبانیتهایی است که پشت واژگانی فلسفی خود را پنهان شده است. ظاهرا جناب دباغ به تفاوت های یک متن مکتوب و مصاحبه توجهی نکرده اند. اصولا در مصاحبه، مصاحبه شونده ممکن است گزارههایی را بیان کند که بیان دقیق آنها نیازمند فرصت بیشتری است. نویسنده" قحط معنا در میان نام ها" می توانست پرسشهایی را مطرح کند و در مورد آنها از جناب رحمانی توضیح بخواهد . در آن صورت انتظار می رفت شاهد یک مباحثه واقعی بودیم اما قطعیت ایشان در بیان ایده های خود جای هیچ گونه پرسشی را باقی نمی گذارد. به نظر می رسد سروش دباغ در مقام متولی روشنفکری دینی هر گونه تقسیم بندی نحلههای این جریان را انکار کرده است. آقاي دباغ احتمالا می دانند که حتی میان سروش و مجتهد شبستری نیز به رغم برخی اشتراکات اختلافات فراوانی وجود دارد و نیز آگاه هستند که به عنوان نمونه جناب شبستری اصولا واژه روشنفکری دینی را قبول ندارد و یا سعید حجاریان در مقاله خود در سمینار روشنفکری دینی میگوید " ما با پدیده ای به نام روشنفکر دینی مواجه نیستیم؛ بلکه با روشنفکری های دینی مواجهیم ". حجاریان در این مقاله تنوع و گونه گونی را از چالشهای جدی روشنفکری دینی می داند. از نظر وی چهره های شاخص روشنفکران دیندار هر کدام پروژه ای را دنبال می کنند، پروژه هایی که ممکن است ارتباط چندانی هم با یکدیگر نداشته باشد:" مجتهد شبستری نیز با اشاره به این اختلاف نظرها میگوید: « مسئله مورد اهتمام مهندس بازرگان و دیگرانی مثل ایشان چون مرحوم یدالله سحابی و مرحوم طالقانی آن بود که با دانشگاههايي مواجه شده بودند که در آنها دین یک امر مطرود و بی اعتبار محسوب می شد و هدف این آقایان آن بود که به دین اعتبار دوباره ببخشند. . . اما بعد از انقلاب هم متفکران عزیزی خدمت می کنند که کارهایشان هیچ شباهتی به هم ندارد. آقای دکتر آرش نراقی در مقاله «عبدالکریم سروش و کمال روشنفکری دینی» نیز به این نکته اشاره کرده وگفته اند": کار دکتر سروش آن بوده است که نشان دهد همواره در کنار امر قدسی، امر عرفی هم وجود داشته است. . . " استاد ملکیان پروژه دیگری دارند و معتقدند دین مالوف در جهان معاصر و حتی در کشور ما دیگر جاذبه ای ندارد و پاسخگوی مسائل معنوی انسان ها نیست و بنابراین از یک معنویت رها شده از دین سخن می گویند و در التزام به معنویت حتی ارکان اصلی دین های سنتی را ضروری نمی دانند. من هم به عنوان یک مسلمان حرف دیگری می زنم و می گویم هیچ گزاره ای به عنوان تفسیر دینی از متون دینی یا از جهان گزاره نهایی نیست . . . و مسئله اساسی اسلام را هم دعوت به خدا می دانم، نه وحی. . . یا آقای دکتر کدیور هنوز بیش از هر چیز روی تهذیب و تنقیح موضوعات و مسائل فقهی یا فقه جدید تاکید می کنند. بنابراین ما با پروژه ها و مطالب متفاوتی روبه رو هستیم که تحت یک عنوان نمی گنجند. "
پس مشاهده می کنیم که در مورد نوگرایی دینی چه تنوعی وجود دارد و امکان تک صدایی کردن آن وجود ندارد. اما بحث روشنفکری دینی و مذهبی از سوی تقی رحمانی مطرح شده است. فعالان سیاسی و دانشجویی می توانند گواهی دهند که جناب رحمانی یکی از صادقترین فعالان سیاسی در طول حیات سیاسی و اجتماعی اش است که در طول این دوران پر رنج و طاقت فرسا نقدهای فراوانی را از روی دلسوزی مطرح کرده است. نقد نحله کیان و شخص دکتر سروش و تمایز این جریان با روشنفکری مذهبی در همین راستا بوده است که بر مبنای تفاوتهای موجود میان میان مشی و دستگاه معرفتی دو چهره شاخص این دو نحله نواندشی دینی و طرفدارانشان یعنی سروش و شریعتی پی ریزی شده است. نگاه متفاوت به جامعه، قدرت، مردم، آزادی و عدالت از همین دو بینش متفاوت منبعث میشود. البته واضح است نگاه متفاوت به یک جریان و نقد آن به معنای نفی نیست. طرفداران شریعتی ازآنجا که بیشتر رویکرد جامعه محور دارند از طریق مقایسه دو بینش متفاوت بروندادهای حاصل از آنها را در معرض نقد خود قرار می دهند. چنانچه سروش دباغ عصبانی نشوند باید اذعان کنم که مطالعه آثار این دو بزرگوار در تبیین نوع نگاه و اتخاذ رویکرد فردی- اجتماعی متفاوت است. شریعتی مخاطبان خود را به حضور فعال در عرصه اجتماعی و ارتباط با تودههای مردم دعوت می کند زیرا به اعتقاد وی روشنفکری که با تودههای مردم در ارتباط نباشد در کار خود شکست خورده است. از نظر او روشنفکر باید با زبانهای مختلف مردم آشنا باشد. این نوع روشنفکری شناخت همراه با دگرگونی با عطف به تغییر و تحولات اجتماعی است .او روشنفکری را"شدن همراه به دعوت و پذیرش مسوولیت می داند:" روشنفکر در معنای مطلق خداگونه ای است در جهان و «امام گونه اي » است در تاريخ !روشنفکري نه فلسفه است نه علم نه فقه و نه ادب وهنر بلکه در يک کلمه «علم هدايت» است و نوعي « نبوت» که نه چون فلسفه ذهنيت سازي است و نه چون علم ، نقش صورت اشياء و روابطشان است در ذهن بلکه علم «شدن» است و خبر دادن از «راه» که از «خودآگاهي وجودي» آدمي سرچشمه مي گيرد و بنابراين در ذات خود « دعوت» را به همراه دارد و بنابراين « مسئوليت » را"( مجموعه آثار شريعتي ج 20 ص 457 ). اگر شریعتی دغدغه تغییر دارد سروش نیز بر معرفت تاکید میکند و فضای روشنفکری را به عنوان یک مدرسه تبیین می کند.سروش سه سطح از دینداری را در آثار خود تعیین کرده است:1-دینداری معیشت اندیشانه که متعلق به عوام مردم است و به عادت و فرهنگ تبدیل شده است.2-دینداری معرفت اندیشانه که متعلق به انسان های اهل تفکر است که اسلام محققانه و نه مقلدانه دارند.3-دینداری تجربت اندیش یا عارفانه که بر اخلاص و تجربه معنوی بنیان نهاده شده است .دینداری معرفت اندیش با مردم عادی سروکار ندارد و در سیطره دانشمندان و اهل نظر و تفکر است.سروش در اصناف دین ورزی منتشر شده در مجله کیان شماره 50 این نوع دینداری را به خوبی تبیین کرده است:" به همین روی دین ورزی معرفت اندیش ، بی ثبات و سیال است . دین ورزی عوامانه ثبات فلج گونه دارد . اما چنان یكدستی و یكنواختی را از دین ورزی معرفت اندیش توقع نمی توان داشت . طوفانهای عقلانی همواره دریای معرفت و ایمان دینی را به تلاطم و تموج می افكنند و شناگری در این امواج ، هنر و كمال ، بل عین حیات دین ورز معرفت اندیش است . عبادت از نظر دین ورز معرفت اندیش همین پرسیدنها و بازپرسیدنها و باز شناختنها و شك كردنها و اندیشه ورزیدنهاست و گناه از نظر او تسلیم غیر نقادانه به باورها و تن دادن به عوامی گریها و تسلیم به خرافات و مشهورات ، و منع خویشتن از تردید و تأمل است . و سعادت دین ورز در كمال قوه نظری اوست . مفسران و متكلمان دو شخصیت برجسته این عرصه اند . این دین ورزی ، دلیلی ( در مقابل علتی ) ، تحقیقی ، تأویلی ، اختیاری - انتخابی ، حیرتی ، كلامی ، غیر اسطوره ای ، بدون روحانیت ، فردی ، نقدی ، سیال و غیر تقلیدی است. " همان گونه که مشاهده می شود این دینداری نخبه گرایانه است و با تود های مردم سروکاری ندارد.بخش فراوانی از طبقه متوسط را کنار می نهد و به کار افراد زیر طبقه متوسط هم نمی آید.چون زبان این نوع دینداری سنگین است و نسبت به تحولات اجتماعی بیگانه است.اکثر مردم ،دینداری معیشت اندیش دارند و اندک کسانی هستند که دیندار معرفت اندیش باشند .برای فهم صحیح دینداری معرفت اندیش یک دوره معرفت شناسی و فراگیری علم هرمنیوتیک لازم است.روشنفکری دینی بر مبنای این اصل با انتزاعیات سرو کار دارد و از واقعیات اجتماعی گریزان است.سروش در" قبض و بسط تئوریک شریعت"،"صراط های مستقیم " و"مدار و مدیریت" این نوع دینداری را تشریح می کند همچنانکه در "اوصاف پارسایان" و "حدیث بندگی و دلبردگی " و بسط تجربه نبوی" دینداری تجربت اندیش که یک دینداری خاص تر است توصیف شده است.
" در آثار سروش از چالش های اجتماعی از مردم ، زنان، کودکان، کارگران، کمتر سخن گفته می شود این در حالی است که بخش قابل توجهی از گفتمان شریعتی معطوف به تحولات اجتماعی است. در گفتمان سروش بیشتر از دیندار از دین سخن گفته می وشد و افزون تر از مسلم از اسلام صحبت می شود.مبنای اصلی تقسیم بندی رحمانی بر این تفاوتهای بینشی و معرفتی سروش و شریعتی استوار شده است.
اما مسائل مطرح شده از سوی سروش دباغ بیشتر از آنکه پرسش باشند گزاره های قطعی هستند. مثلا آنجا که می پرسند روشنفکری مذهبی چه گرهی از مشکلات این دیار را می گشاید؟ مشخص است که ایشان بدون تعریف صحیح از این نوع روشنفکری به پاسخ قطعی رسیده اند. به نظر می رسد آقاي دباغ نظرات رحمانی را در مورد تفاوت های روشنفکری مذهبی و دینی که به نوعی تفاوت طرفدارن شریعتی و سروش تلقی می شود و در قالب یک جزوه مفصل و چندین مقاله ارایه گردیده است مطالعه نفرمودهاند و شاید این هم یکی از آسیبهای روشنفکران ایرانی باشد که تنها نوشتههای خود را می خوانند. دباغ بنا بر برداشت شخصی در جملاتی کوتاه روشنفکری مذهبی را تعریف کرده اند و با این برداشت اشتباه و شاید ناقص به نفی روشنفکری مذهبی رسیدهاند. روشنفکری در حیطه تعریف یک فرد نمی گنجد. تجربیات مختلف، نوع آموزش و محیطی که انسان ها را تحت تاثیر قرار می دهد انواع مختلف روشنفکری را بر می انگیزاند. همچنانکه تعریف شریعتی از روشنفکری با تعریف سروش تفاوت دارد. قابل انکار نیست نگاه جامعه شناسانه دکتر شریعتی با نگاه معرفت شناسانه دکتر سروش متفاوت است. همچنانکه رویکرد فردی- اجتماعی بروندادهای حاصل از این دو بزرگوار متفاوت است. مثلا اگر دکتر شریعتی در مباحث خود بر ایدئولوژی تاکید ویژهای دارد مخاطبان وی رویکرد ایدئولوژیک دارند. ایدئولوژی دینی که شریعتی تبیین کرد بر محور حقوق انسانها با عطف به توحید بود. در این ایدئولوژی نوعی عرفان اجتماعی که نزدیکی به خداوند را در مسیر کنش فعال در عرصه اجتماعی تعریف می کند برجسته است. مطمئنا افرادی که با اندیشه شریعتی نسبت مستقیمی دارند نمی توانند نسبت به تغییر و تحولات اجتماعی و جهت گیری های سیاسی و اجتماعی بی تفاوت باشند. به عنوان نمونه کسانی که اندیشه خود را مستقیم از شریعتی میگیرند(روی این جمله تاکید خاصی دارم) در انتخاب سیاسی بین مصدق و کاشانی مطمئنا گزینه نخست را انتخاب می کنند. در راستای این امر تاثیر ایدئولوژی ستیزی سروش نیز بر مخاطبانش غیر قابل انکار است. می توان مدعی شد که این ایدئولوژی ستیزی در دانشگاه و میان فعالان دانشجویی به لجام گسیختگی فکری و بی مبنایی تعبیر شد. خوشبختانه این ادعا حاصل تجربیات بنده و برخی از دوستانم می باشد که چنانچه جناب دباغ به خود زحمت دهند و از کتابخانه به تحقیق میدانی روی آورند می توان آن را اثبات کرد. سروش نسبت به ایدئولوژی نگاه کلیشه ای داشت و تمامی ایدئولوژی ها را نفی کرد و بسیاری را به سمت و سوی ایدئولوژی "بی ایدئولوژی" رهنمون کرد. این را صرفا به عنوان یک پرسش مطرح می کنم میان گفتمان ایدئولوژی ستیز سروش و شکست اصلاحات و سرخوردگی فعالان دانشجویی می توان ارتباط برقرار کرد؟ این پرسش را از آنجا مطرح می کنم که سروش روشنفکری دینی را پدر اصلاح طلبی در ایران می داند و مخاطبان اصلی این اندیشمند مسلمان نیز دانشجویان بودند. شاید برای علاقه مندان به پژوهش موضوع جالبی باشد به شرط آنکه از کنج کتابخانه ها فراتر روند و پاسخ ها در عرصه عمومی جستجو شود.
به نظر می رسد در گفتمان شریعتی شور همراه شعور است و در ادبیات سروش شعور بی شور است. شریعتی تبلور فردیت اصیل انسان را در تعامل مستمر با چالش های اجتماعی می داند و به رویکردهای جمعی اهمیت می دهد اما سروش بیشتر بر رویکردهای فردی وزن می دهد. او در اصناف دین ورزی می گوید:"در دین ورزی مصلحت اندیش عامیانه ، همه دین ورزان به یك نحو دین می ورزند . ایمانها و اعمالشان كم و بیش یكسان است و یك صورت دارد ، اما با پا نهادن به عرصه معرفت اندیشی ، دین فردی و فردیت دینی ظهور می كند . هر خردورزی برای خود دینی دارد ، یعنی دركی از خدا و پیامبر و وحی و سعادت و شقاوت و گناه و طاعت و ... دارد ؛ دركی كه ویژه او و نتیجه تأملات خود اوست ، و هر روز و هر دم معروض بازنگری و بازپرسی قرار می گیرد."مجله کیان ش 50) اما بر عکس شریعتی با تعریف روشنفکر مخاطبش را به حرکت در اجتماع و جوش و خروش با مردمش دعوت می کند:":
روشنفکر عبارت است يک انسان آگاه نسبت به نا هنجاري هاي اجتماعي ،آگاه به عوامل درست اين تضاد و ناهنجاري ،آگاه نسبت به نياز اين قرن و اين نسل و مسئول در ارائه راه نجات جامعه از اين وضع ناهنجارمحکوم و تعيين راه حل و ايده آلهاي مشترک براي جامعه و بخشيدن يک عشق و ايمان مشترک جوشان به مردم که در متن سرد و منجمد اجتماع منحط سنتيش ، حرکت ايجاد کند و آگاهي و خود آگاهي خويش را به مردمش منتقل نمايد و در يک کلمه براي جامعه اش پيغمبري کند ، ادامه دهنده راه پيامبران تاريخ که ايجاد عشق و ايمان و هدف و حرکت بود براي «هدايت و عدالت» ، زبانش متناسب با اين زمان و راه هايش متناسب با اين نا هنجاري ها و سرمايه اش متناسب با اين فرهنگ "(مجموعه آثار شريعتي ج 20 ص 367( فردگرایی روشنفکری دینی و نداشتن شور در نقد دکتر جلایی پور در سمینار روشنفکری دینی به صراحت بیان میشود:" اگر روشنفکران دینی همچون سال های اخیر فقط به روشنگری فکری اقدام کنند و ابعاد جمعی را مورد توجه قرار ندهند، جریان روشنفکری دینی به یک جریان پراکنده آموزشی نزدیک خواهد شد که از آن میتوانیم به عنوان یک فرآیند سرد یاد کنیم "(به نقل از سایت نوروز) از نظر سروش روشنفکر باید حقیقت را بگوید اما از نظر شریعتی علاوه بر بیان حقیقت روشنفکر باید مفید هم حرف بزند. به این خاطر است شریعتی با توجه به اهمیت جغرافیای حرف نسبت به زمان و مکان طرح مفاهیم و مطالبات هشدار می دهد.پس برای شریعتی مهم است در کجا و چه زمانی متناسب با نیازهای و ضرورت های یک جامعه سخن بگوید.چون شریعتی صرفا با معرفت اندیشان کاری ندارد بلکه با عموم مردم هم می خواهد صحبت کند.به این دلیل بدون اینکه در دام عوامفریبی گرفتار شود و نقد مردم و رفتارهایشان را کنار نهد با زبان آنها سخن می گوید و از بطن نوگرایی مذهبی سنت و مدرنیته را نقد می کند .طبیعی است که او جریان ساز باشد و معلم مردم لقب گیرد زیرا صرفا برای عده ای خاص دغدغه ندارد بلکه مخاطبش مردم هستند که در فقدان آگاهی ،دینداریشان در معرض سواستفاده های بنیادگرایان و قدرت طلبان ماکیاولیست است.
سیر سیاسی و نسبت این دو بزرگوار با قدرت هم متفاوت است. شریعتی در طول حیات خود هیچ گاه متولی حکومتی نداشته است. از لحاظ سیاسی از نهضت ملی و شخص مصدق دفاع کرد و از بدو امر نیز تحت تعلیمات پدر با نواندیشی دینی آشنا بوده است. سیر سیاسی که مطمئنا با سیر سیاسی دکتر سروش تفاوت داشته است. با این همه تفاوت میان دو متفکر که تنها بخشی از آنها مطرح شد اصرار دباغ برای قرار دادن شریعتی و سروش در یک نحله فکری برای بنده قابل فهم نیست.
شریعتی در سن 46 سالگی دیده از جهان فرو بست و به وقوع انقلابهای زودرس نا آگاهانه هشدار داد و از دموکراسی راسها ابراز خطر کرد. بعد از انقلاب چند سالی نگذشته بود که به اتهام التقاطی گری تکفیر شد. گذشت زمان سرانجام انقلاب را به اصلاحات کشاند که یکباره ایدئولوژیک های دیروز که در جستجوی مقصر بودند شریعتی را یافتند و او را به زمینه سازی بری رشد بنیادگرایی متهم کردند. اکبر گنجی هیچ گاه گذشته خود را مستقیم نقد نکرد اما از نردبان شریعتی بالا رفت تا تلویحا کردار گذشته اش را نقد کند. اکنون این پرسش در ذهن من خطور کرده چگونه شریعتی که به زعم مخالفانش با حداکثری کردن دین و دنیوی کردن آن به رشد بنیادگرایی کمک کرده است با دکتر سروش در یک نحله فکری قرار می گیرند؟ چگونه سروش دباغ که تحت تاثیر قرار گرفته با بروندادهای اندیشه شریعتی در یک جایگاه قرار می گیرد؟رحمانی بر مبنای این تفاوت های بنیادین با روشنفکری دینی مرزبندی می کند تا فضا نقد راهبردی و نظری فراهم باشد.والبته این از ویژگی های جریان شریعتی است که علاوه بر نقد نظری به مقایسه نتایج حاصل از راهبردهای متفاوت می پردازند تا در صورت نیاز تغییرات لازم را متناسب با تحولات زمان-مکانی اعمال کنند.
آقای دباغ به تقسیم بندی رحمانی از روشنفکران فرانسوی، آلمانی و انگلیسی ایراد گرفته اند. شاید پیچیدگی زبان فارسی برای ایشان سوءتفاهمی ایجاد کرده است . روشنفکر تیپ فرانسوی مانند سارتر حاضر است در جنبش دانشجویی مه 1968 برای کمک به تظاهرات کنندگان روزنامه، تراکت و اعلامیه پخش کند. این به این معنا نیست که سارتر علیه قدرت حرفی نمی زند یا نسبت به رفتار استعمارگرایانه فرانسویها در الجزایر سکوت می کند. روشنفکر فرانسوی از نوع سارتری حاضر است همگام با مخاطبان خود حرکت هم بکند همچنانکه روشنفکر آلمانی بیشتر برای روشنگری مردم حرف می زنند و آنها را مورد خطاب قرار می دهد و روشنفکران انگلیسی با قدرت سخن می گویند.در هر سه حالت این سه تیپ روشنفکر قصد دارند از رنج های مردم خود بکاهند و برای آرمان هایشان فعالیت کنند.ولی روش و ابزارهایشان می تواند متفاوت باشد. چنین تقسیم بندی نیز به شکل دیگر از سوی داریوش شایگان در "هویت چهل تیکه" و "زیر آسمان های جهان"مورد اشاره قرار گرفته است. می توان در این موارد مثال های نقض فراوانی اشاره کرد. مثلا اگر یک نفر بگوید روشنفکران ایرانی دولت محور هستند می توان نتیجه گرفت که روشنفکر ایرانی به جامعه توجهی ندارد؟خیر. زیرا مراد از این گزاره شیوه غالب میان روشنفکران ایرانی است که سعی می کنند مسیر تحولات را از طریق تسخیر قدرت طی کنند بدون اینکه به ایجاد شبکه های اجتماعی و حضور ریشه دار در عرصه عمومی توجه کنند. جناب سروش دباغ ظاهرا از جمله رحمانی آنچنان متعجب شده اند گه با گذاردن علامت تعجب در انتهای جملات صحبت رحمانی را به کلی منکر شده اند. در این موارد ابهام برانگیز طرح پرسش و به چالش کشاندن مدعی می تواند مفید تر واقع شود.
در مورد اسلام حقیقت و اسلام هویت به نظر می رسد جناب سروش برداشت صحیحی نداشته است. رحمانی با مبانی فکری شریعتی سخن می گوید و شریعتی نیز اسلام را با فرهنگ های مختلف به رسمیت می شناسد و در پی تلطیف هویتهاست. در راستای این بحث سخن این است که هویتها وجود دارند و حذف ناشدنی هستند. نمی توان نسخه پیچید که تشیع و شافعی و حنفی، . . همه یکی شوند چون اجرای این نسخه شدنی نیست. روشنفکر مذهبی سعی می کند خوانشی نوگرایانه از تشیع ارایه دهد که در آن حقوق دیگر مذاهب به رسمیت شناخته شود. بر این مبنا تلاش می شود از جنگ های فرقه گرایانه مذهبی اجتناب شود و روح مذاهب تلطیف گردد که این مهم مستلزم به رسمیت شناختن آنها و احترام به حقوق این مذاهب در پرتو گفتگویی سازنده است . این بینش در پی حل مساله است اما نشاندن اسلام حقیقت در برابر اسلام هویت پاک کردن صورت مساله است. به راستی اگر حل مسائل با ارایه چنین راهکارهایی ممکن بود چرا باز هم شاهد این همه جنگ های فرقه ای و مذهبی هستیم؟ بهتر نیست به جای آنکه به یک سنی مذهب گفته شود که مذهبت را کنار بگذار مذهبش را به رسمیت شناخته شود.؟سروش در تاریخ 25/4/1381 در مصاحبه با روزنامه همشهری به تقابل میان اسلام حقیقت و اسلام هویت اشاره می کند:" «فكر میكنم یكی از بزرگترین مشكلات تئوریك جهان اسلام به طور كلی این است كه مردم به تدریج اسلام را به مثابه یك هویت بپندارند تا یك حقیقت."او در مصاحه با روزنامه حیات نو در تاریخ 28/4/81باز هم بر این نکته تاکید می کند:" «من پدید آمدن گروههای رادیكال و فشار در داخل كشور خودمان را هم در خوشبینانهترین تحلیل، معلول غلبه هویت بر حقیقت میدانم».او درهمان مصاحبه صورت گرفته با همشهری اذعان می کند:«اسلام هویت، ظاهری است برای هویت فرهنگی و واكنشی است به آنچه كه بحران هویت نامیده میشود اما اسلام حقیقت به اسلام به عنوان گنجینه حقایق كه راه رستگاری دنیوی و اخروی را نشان میدهد اشاره میكند"اینجاست گه عقیم شدن گفتمان سروش مشخص می شود.اصولا روشنفکری که مخاطبش عده ای قلیل از اصحاب دانشگاه و یاران علم و معرفت باشد و برای اکثریت بزرگ دیندارن معیشت اندیش(به تعبیر سروش)سخنی ندارد نمی تواند مشکل اسلام هویت را حل کند.به علاوه اینکه ما اگر فرض را بر این بگیریم دین هویتی متعلق به اکثریت مردم است و از طریق عمل به مناسک جمعی تبلور می یابد پس چگونه می توان مشکل اکثریتی را حل کرد که برای انها نه صحبتی و نه برنامه ای داریم؟البته به نظر بنده پاسخ به این پرسش روشن است.اصولا جریان روشنفکری دینی و شخص دکتر سروش با نشاندن اسلام هویت و اسلام حقیقت رویکرد نخبه گرایانه خود را از رویکرد اجتماعی متمایز کرده است .اسلام هویت اگر ابزار دست بنیادگرایان باشد شعله های جنگ مذهبی و سوء استفاده های دینی شدت بیشتری به خود می گیرد.بدون لطیف کردن هویت ها این مشکل پابرجاست.به نوعی روشنفکری مذهبی پادزهر بنیادگرایی است.روشنفکری دینی در برابر بنیادگرایی پیشاپیش تسلیم شده است.اما روشنفکری مذهبی با توجه به پتانسیل گستردگی اجتماعی رقیب اصلی بنیادگراهاست.روشنفکری مذهبی در ارتباط با توده های مردم و طبقه متوسط با ارایه الگوهای عملی رفتار صحیح و مطلوب را در کنش متقابل بازتولید می کند و با حضور اجتماعی فردیت خود را در گذر از بحران ها و پیچیدگیهای اجتماعی در بافتی جمعی شکل می دهد.
تفاوت در دیدگاه امر مذمومی نیست. اما آقاي دباغ می توانستند با زبانی ملایم تر شبهات فلسفی را مطرح کرده و با طرح پرسشهایی تقی رحمانی را به بحث و گفتوگو فرا بخواند. محکومیت مصاحبه شونده به بی سوادی و ندانستن الفبای فلسفی ما را نسبت به بی طرفی مورد ادعای نویسنده مظنون می کند. به نظر می رسد ایرادهای فلسفی مطرح شده از سوی دکتر دباغ همه مقدمهای برای نقد مدعای تاریخی آقای رحمانی و به طبع حمله شدید نویسنده به وی است.اما نکته ای در مطلب آقای سروش دباغ مبهم است.بخش اعظمی از مقاله رحمانی به نقد کنش سروش بویژه در نوع مواجهه با منتقدین اختصاص یافته است.بخشی از مصاحبه هم به نقد اندیشه سروش می پردازد.جناب دباغ تقریبا به تمامی نقدهای فلسفی رحمانی به دکتر سروش پاسخ گفته اند اما در قسمت نقد کنش سروش از سوی رحمانی تنها به یک مورد اشاره داشته اند.یعنی ایشان بخش بزرگی از مصاحبه آقای رحمانی را بی پاسخ گذاشته اند .اما چنانچه نقدی از دکتر سروش صورت می گیرد به فراخور انتظاری است که از این اندشمند محترم می رود.مطمئنا کنش سروش برای من به عنوان یکی از علاقه مندان به ایشان از اهمیت خاصی برخوردار است.اما سوای بحث های نظری آنچه که همیشه برای بنده به عنوان پرسش مطرح بوده است حساسیت دکتر سروش به نقد گذشته می باشد. در گذشته به یاد می آوریم که چگونه دکتر سروش در برابر نقد افراد نسبت به عملکرد وی در دوران انقلاب فرهنگی عنان از کف داده و با استعانت از نثر زیبای سعدی و تیزی اشعار مولوی مدعیان را به انواع و اقسام اوصاف متهم می کرد. گویی مولوی و سعدی به عاریت گرفته شده تا مخالفان زیر آتشبار جمله های نیشدار و مملو از کنایه و استعاره و مثلهای ادبی له شوند. قربانیان این ادبیات تلخ و ترشرویانه قبلا نجفی، زیبا کلام، ملکی، نصر بوده اند. سروش در همایش دین و مدرنیته در برابر ادعای سید حسین نصر مبنی بر جدی نگرفتن وی او را به تاریخ قبل از انقلاب و خدمت به فرح و سلطنت محمد رضا شاه ارجاع می دهد اما در برابر انتقاد از وی در مورد دخالت در انقلاب فرهنگی اینچنین مخاطبان را با ادبیات تلخ مخاطب قرار می دهد. البته شکی نیست که روشنفکران ما در اوان انقلاب اشتباهات فراوان داشته اند و دکتر سروش نیز از این امر مبری نیست. بحث اصلی اقرار به اشتباه از سوی ایشان نیست. بلکه نکته اینجاست جناب سروش که از بحران اخلاق می گوید و به خاتمی توصیه می کرد ای کاش به جای جامعه مدنی ندای جامعه اخلاقی سردهد و سروشی که مخاطبانش را به فضیلت فرا می خواند چگونه اقرار به اشتباه و عذرخواهی از دیگران را از فضیلت های بزرگ نمی داند؟ این همه حساسیت ایشان در این مورد از کجا ناشی می شود؟ در جامعه پر از انذار و شعار که همگی می گویند و نمی شنوند, از دیگران می خواهند و نمی دهند از دانشمند ارجمندی چون سروش انتظار می رود خود به الگوی عملی تبدیل شود و نقد از گذشته و تاریخ خویش را آغاز کند تا سخنانش بیشتر بر دل نشیند. انتظار بر این بود که ادبیات پسر نیز معتدل تر و نرم تر از پدر باشد موضوعی که در مقاله اخیر به وضوح مشاهده نشد. در مورد ادبیات تلخ دکتر سروش می توانم جناب سروش دباغ را به نامه برخی از دانش آموختگان انجمن های اسللامی در خرداد ماه 1386 ارجاع دهم. البته بنده بار دیگر اذعان می کنم برای جناب دکتر سروش احترام قلبی قائل هستم و انتقادات من باعث نمی شود از آثار ارزشمند ایشان استفاده نکنم.همچنانکه منکر خدمات ارزشمند ایشان به جامعه دانشگاهی و روشنفکری ایران نیستم. ای کاش دانشگاههای ما می توانستند از حضور ایشان استفاده کنند و ایشان مجبور به مهاجرت نشوند. خیلی متاسفم که تبعیض سروش را از وطن آواره کرد همچنانکه انقلاب فرهنگی رحمانی و بسیاری از جوانان آن زمان را از تحصیل محروم کرد و امروز هم با تحمل تمامی مصایب زندان و محرومیت از حقوق اجتماعی نه می تواند حزبی داشته باشد و نه روزنامه یا نشریه ای. تحمل مصایب برای استقلالی که استیفای آن هزینه سنگین دارد. اما در مورد ادعای تاریخی که جناب سروش دباغ مطرح کرده اند نکته ای مهم قابل یادآوری است. اگر بپذیریم نقد گذشته چراغ راه آینده است بازخوانی رفتار روشنفکران در تاریخ معاصر به خصوص اوایل انقلاب کار ضروری است تا در تحقیقی بدون پیشداوری و تعصب آسیب شناسی رفتار روشنفکران صورت گیرد تا دوام این حافظه کوتاه مدت تاریخی افزون شود. اما در مورد ادعای جناب دباغ مبنی بر خشونت طلب بودن رحمانی برای اینکه بحث از جدل های لفظی و قلمی فراتر رود باز هم ایشان را به یک تحقیق تاریخی میدانی دیگر دعوت می کنم تا با پرسش از گرایش های مختلف اوایل انقلاب صحت یا عدم صحت ادعای دباغ ثابت شود. رحمانی 14 بهار را در زندان سپری کرد تا دوران آزمون و خطای کسانی که در پی بنای ریاضی، شیمی، هندسه و حساب اسلامی بودند سپری شود. باید تاریخمان را موشکافی کنیم تا در گذر تجربیات تلخ و شیرین به کاستن از اشتباهاتمان در گرو انباشت تاریخی تجربیات همت نهیم این به شرطی است که خود را محور عالم روشنفکری و یگانه مسیر روشنگری در ایران نپندرایم و با ادبیات مستدل توام با محبت سخن گوییم که عمل به این مهم مطمئنا در وهله نخست خود شکستن و اجتناب از آیینه شکستن است. با بحث جناب دباغ ناگهان صحبت یکی از دوستان که در امور خیریه ید طولایی دارد در ذهنم خطور کرد. از نظر وی گویی کار با روشنفکرانی که تنها می گویند و نمی شنوند، انذار می دهند و عمل نمی کنند بی فایده است. من بدبینی آن دوست را تا این حد ندارم و امیدوارم زمینه مباحثه مبارک را بتوانیم همگی در مساعی مشترک فراهم کنیم. مباحثه ای که به دور از بغضها و بر مبنای استدلال صورت گیرد.
توضیح:این مقاله در پاسخ به نقد سروش دباغ در مورد رحمانی است که در تاریخ ۱۵/۲/۸۸ منتشر شده است.
-------------------------------------------------------------------------------