تبليغاتX
عرفان برابری آزادی
 
 

 

تقدیم به عبدالله مومنی که  با زندان های  پیاپی اش ایستادن  را می آموزد

همیشه برای من این پرسش مطرح بوده که نوشتن از زندانی با جملاتی احساسی و آکنده از استعارات  چه کارکردی دارد.بسیاری از دوستان هستند که به یاد عزیزان دربند می نویسند و بدون شک قلم من نه تواناتر از انهاست  و نه حاوی نکات جدیدی است که مغفول مانده است.پرسش دیگری  مطرح بوده اینکه چرا از دوستان سیاسی بنویسم.صرفا به این دلیل که معروف و مشهور هستندو احیانا سابقه رفاقت دارند؟پس چرا از افراد بی نام و نشان  ننویسم که غربت روزگار  آنها و خانواده هایشان را در فضایی اکنده از غم و اندوه گرفتار کرده است.به راستی چه فرقی است میان زندانی کهریزک با چهره های سرشناسی مانند حجاریان و زید ابادی و صمیمی و میردامادی و تاج زاه ....؟اگر به خانواده های این افراد سرکشی فراوان می کنند خانواده های زندانیان عادی  در غربت و تنهایی چشم انتظار بازگشت عزیزانشان نشسته اند.اگر برخی از رسانه ها از زندانیان سیاسی یاد می کند اما کدام مطبوعه و رسانه  از زندانیان عادی یاد می کند.؟

با تمام این کلنجارهای ذهنی دلم نیامد که از عبدالله مومنی یادی نکنم .نه از این منظر که  با عبدالله در یک ردیف فکری و منشی باشیم بلکه از این منظر  که عبدالله یادآور دوران نوستالژیک فعالیت های دانشجویی ،جلسات شورای تهران دفتر تحکیم،نشست های سالانه  و لابی های انتخاباتی شورای مرکزی تحکیم  است.این دوران از آن جهت نوستالژیک است  که در آن باورها و آرمان هایمان شکل می گیرد و عرصه ای برای ازمون ها و خطاهاست  و نگاهمان به آینده شکل می گیرد.پس از این دوران است که فعالان دانشجویی دیروز تصمیم می گیرند در عرصه سیاسی و اجتماعی ایران  بمانند یا  به زندگی خصوصی  روی آورند.عبدالله هم از فعالان دانشجویی بود که در کشاکش رفتن یا ماندن  گزینه دوم را انتخاب کرد.چه بسیار از دوستان  عبدالله بودند  که به زندگی خصوصی خود روی آوردند.و چه همراهانی از عبدالله ترجیح دادند  یا برای ادامه تحصیلات  یا برای  ادامه فعالیت سیاسی شان روانه اروپا و امریکا شوند.هر چند که قصد ارزش گذاری در مورد تصمیم آنها ندارم  و انتخاب آنها هم محترم است.اما عبدالله ماند با تمام خطاها و کارکردهایش و با تمام جاذبه ها و دافعه هایش در عرصه سیاست ایران زیست کرد.عبدالله هم مانند تمامی سیاسیون حق اشتباه دارد و مانند تمامی انها  کارکردهای مثبت دارد.او هم طرفدار دارد و هم مخالف.هم جذب می کند و هم دفع می کند.اما عبدالله ویژگی دارد که در نسل فعالان دانشجویی آنزمان کمتر مشاهده می شود. عبدالله از نسلی است که هم  طلوع اصلاحات  را دید  و هم نظاره گر افول آن بود.نسلی که در دوران پرفرازو نشیب سیاست ایران  هم امیدواری  را تجربه کرد و هم ناامیدی و سرخوردگی را.بر همین مبنا نسل عبداله  در آغاز پرانرژی  بود و پرشور اما با شکستهای د وران اصلاحات  مانند جامعه آنروز سرخورده شد و مایوس. عبدالله از کسانی بود که تسلیم این سرخوردگی نشد.او پس از تحکیم به ادوار تحکیم رفت و بر ادامه فعالیت خود اصرار ورزید و با فعالان مدنی  و سیاسی ارتباط برقرار کرد.

سرنوشت عبدالله عجیب است.به نظر می رسد او خواسته یا ناخواسته در دنیای سیاست ایران به مرز پختگی میرسد و با گذران زندان های پیاپی  با پیچ و خم ها  و تنگناهای سیاست ایران بیش از پیش آشنا می شود.زندان 82 ،زندان 86  و اکنون زندان 88 زندگی سیاسی عبدالله را به مرز پختگی رسانده است.عبدالله دیگر عادت کرده است که هرازگاهی تابستان های خود را در زندان بگذراند  و در گوشه انفرادی خاطرات  دیروز را مرور کند و یا در اتاق بازجویی به  پرسش های بازجو پاسخ دهد.سیاست ایران عرصه پر از سنگلاخی است.در ورند حوادث این عرصه پرماجراست  که پایداری و ماندگاری انسان قوام می یابد.اگر بگویم که از زندان عبدالله ناراحت نیستم  دروغ گفته ام حداقل  از رنج تحمیل شده بر فرزندان و همسرش ناراحتم اما اعتقاد دارم این زندان ماندن عبدالله را در عرصه سیاست ایران تضمین می کند و زمینه  را برای ایستادن او در عرصه سیاست آماده می کند.

تردیدی نیست عبدالله تا روزهای آینده باز می گردد.یک بار دیگر در کنار او از خاطرات زندان می شنویم .خاطراتی که به قول یکی از دوستان از حجم خاطرات صفر قهرمانیان رکوردادر زندان در ایران هم فراتر می رود.اما مهم این است که  که عبدالله اراده کرده است برای دفاع از حقوق بشر وحضور موثر در عرصه مدنی ایران زیست اجتماعی را بر زندگی صرف خصوصی ترجیح دهد.  

 

 

نوشته شده توسط مجتبی نجفی در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 |
 
خدایا

خدایا در سخت ترین لحظات  زندگی یاریم  بخش تا در پناه تو در برابر کوه مشکلات و مصایب استوار بایستم  تا زمزمه گر زیباترین نداهای آسمانی ات باشم.

 

خدایا

بزرگترین سلاح ام  عشق به تو ست و اطمینان بخش قلب  لرزان و قدم  نا استوارم نداهای درونی است که از ایمان به عظمت و علو تو  برمی خیزند.بار پرودگارا بر قوت ایمانم بیافزای  و قلب های لرزانم را اطمینان بخش .

خدایا

در اوج تنهایی ها و در شب های ناپیدا و تاریکی های سهمگین روشنایی ام بخش تا امید به همراهی و همدمی جاودانه ات را حتی برای یک لحظه از دست ننهم.

 

خدایا

خدایا تو بهترین داوری و اگاه ترین به آنچه که در درونم جریان دارد.ای بزرگ پروردگار از گناهانم بگذر که من  را جز تو ملجا و پناهگاهی نیست و در داوریت سخت نگیر  که امید به رحمت و سخاوتت بزرگترین سرمایه است.

خدایا

روح ام را در گذر تلاطم ها و طوفان ها صیقل ده و غم های بزرگ و ارجمند را  که مختص بندگان سخت کوش و وفادارت هست نصیبم کن.

 

خدایا

بزرگترین عبادت و زیباترین سپاسگزاری از تو خدمت خالصانه و صدیقانه به خلق توست.در  کسب این بزرگی و زیبایی کمکم کن.

خدایا

در شب های تنهایی  و در کوه اضطراب های وجودم همواره تو را می خوانم.چنان کن که در همه جا و هر زمان تو را بخوانم.

  خدایا

مرهم زخم ها یم باش و  و چنان کن که ذره ذره وجودم در راه دوختن قبای شادی بر تن خلق تو مصرف شود

خدایا این آیه زیبایت را همواره در قلب و سراسر وجودم جاری کن:"ربنا اننا سمعنا منادیا ینادی للایمان.ان امنو بربکم فامنا .ربنا فاغفرلنا ذنوبنا و کفر عنا سیئاتنا و توفنا مع الابرار.

"بار پرودگارا همانا شنیدیم صدای منادیگری را که ما را به سوی ایمان فرا می خواند.پس ایمان آوردیم.پس ای آموزگار بزرگ ببخش بر ما گناهانمان را و بپوشان بر ما سیئاتمان را و ما را با آزادگان محشور فرما"

آمین یا رب العالمین

نوشته شده توسط مجتبی نجفی در سه شنبه دوم تیر 1388 |
 

اتهام تاریخی ،پشت واژگان فلسفی

 

 

در تاریخ 7/2/1388 مقاله جناب آقای دکتر سروش دباغ با نام "قحط  معنا در میان نام ها"را  در پاسخ به مصاحبه تقی رحمانی خواندم. با دیدن عنوان مقاله در انتظار یک بحث جدی و پاسخ های علمی از سوی آقای دباغ بودم. بحث جناب دباغ دو وجه دارد: یکی باورهای فلسفی و انتقادهای ایشان به صحبت های آقای رحمانی در مواردی مانند کلام اسلامی و مسیحی، نظرات دکتر سروش در مورد فلسفه اسلامی و برخی مسائل مطرح شده دیگر است و دیگری ادعای تاریخی. اما سوای این دو وجه آنچه که توجه بنده را جلب کرده است ادبیات نگارنده محترم است که عصبیت‌های شدید در جای جای نوشته ایشان به چشم می خورد. این در حالی است که عنوان مصاحبه "زبان سروش زبان تنفر "را خبرنگار محترم  روزنامه اعتماد انتخاب کرده است و جناب رحمانی در تاریخ یکشنبه6/2/1387 با وجود اینکه در این انتخاب نقشی نداشته است و زمان انتشار مصاحبه نیز با وی هماهنگ نشده است  مسولیت این تیتر را بر عهده گرفته معذرت خواهی کرده است و زبان تنش آلود میان روشنفکران را نفی کرده است. کاری که کمتر از سوی فعالان سیاسی و روشنفکران ما مشاهده می شود. اما  برای آشنایی خوانندگان با فضای مقاله سروش دباغ بخشی از جملات به کار رفته از سوی ایشان عنوان می شود:

"نمی دانم مصاحبه شونده تا چه میزان با الفبای فلسفه تحلیلی از یک سو و فلسفه اسلامی از سوی دیگر آشناست"

"نمی دانم مصاحبه شونده تا چه میزان با آرای سروش از یک سو و فلاسفه پراگماتیست آمریکایی و آرا و آثارشان از سوی دیگر آشنایی دارد؟"

"به نظر می رسد مصاحبه شونده تلقی نادرستی از کلام اسلامی در ذهن دارد. چرا ما باید این مدعای بلادلیل را بپذیریم"

"اساسا کسی که سنت فلسفی فرهنگ خود را نمی شناسد و احکام کلی بلادلیل درباره آن صادر می کند بعید است چیز قابل توجهی درباره کلام مسیحی بداند"

"باعث تاسف است فردی که در مقام اطلاع رسانی در کسوت مصاحبه شونده قرار گرفته است فاقد ضوابط یک گفتگوی معرفت بخش است"

"مدعای ایشان بلادلیل است و در ترازوی تحقیق وزنی ندارد"

"تقسیم بندی مذکور شتاب زده،سست و بی مبناست و بیش از آنکه بصیرت بخش باشد تشویش اور است"

"یادمان باشد چه کسانی در فضای توفانی و پرتلاطم اوایل انقلاب با مهدی بازرگان در افتادند و او را به لیبرال منشی و سازشکاری متهم کردند و لیبرالیسم بازرگان را جاده صاف کن امپریالیسم می دانستند"

 

همچنین آقاي دباغ در مطلب خود قیدی بر نقد افکار سروش وارد کرده است"نفس نقد ایده های یک نظریه پرداز نه تنها موجب ملامت  و ناخرسندی نمی شود که بهجت افزاست  و معرفت بخش  مشروط بر اینکه واجد معیارهای حداقلی، اخلاقی و علمی باشد. " تعیین این حداقل معیارهای اخلاقی و علمی بر عهده جناب دباغ  بوده  که نظرات رحمانی را در مصاحبه  5/2/ 1388 برنتافته است و اینچنین عنان از کف داده و یکی از منتقدان دکتر سروش را به باد انتقاد گرفته است.

 

بنده در دوران دانشگاه با اسلام نوگرا از طریق شریعتی آشنا شده ام  و همواره برای جناب دکتر سروش به عنوان یک روشنفکر دینی احترام ویژه‌ای علی رغم نقدهای بنیادین قائل هستم. به رغم ادعای جناب دباغ مبنی بر عدم توجه به رابطه پدر- پسري با دکتر سروش و دفاع از ایشان در مقام یکی از اهالی فلسفه، فضای موجود بر نحوه نگارش مقاله آکنده از ترشرویی‌ها و عصبانیت‌هایی است که پشت واژگانی فلسفی خود را پنهان شده است. ظاهرا جناب دباغ به تفاوت های یک متن مکتوب  و مصاحبه توجهی نکرده اند. اصولا در مصاحبه، مصاحبه شونده ممکن است گزاره‌هایی را بیان کند که  بیان دقیق آنها نیازمند فرصت بیشتری است. نویسنده" قحط معنا در میان نام ها" می توانست پرسش‌هایی را مطرح کند  و در مورد آنها از جناب رحمانی توضیح بخواهد . در آن صورت انتظار می رفت شاهد یک مباحثه واقعی بودیم اما قطعیت ایشان در بیان ایده های خود جای هیچ گونه پرسشی را باقی نمی گذارد. به نظر می رسد سروش دباغ در  مقام  متولی روشنفکری دینی هر گونه تقسیم بندی‌  نحله‌های این جریان را انکار کرده است. آقاي دباغ احتمالا می دانند که حتی میان سروش و مجتهد شبستری نیز به رغم برخی اشتراکات اختلافات فراوانی وجود دارد و نیز آگاه هستند که به عنوان نمونه جناب شبستری اصولا واژه روشنفکری دینی را قبول ندارد و یا سعید حجاریان در مقاله خود در سمینار روشنفکری دینی می‌گوید " ما با پدیده ای به نام روشنفکر دینی مواجه نیستیم؛ بلکه با روشنفکری های دینی مواجهیم ". حجاریان در این مقاله تنوع و گونه گونی را از چالش‌های جدی روشنفکری دینی می داند. از نظر وی چهره های شاخص روشنفکران دیندار هر کدام پروژه ای را دنبال می کنند، پروژه هایی که ممکن است ارتباط چندانی هم با یکدیگر نداشته باشد:" مجتهد شبستری نیز با اشاره به این اختلاف نظرها می‌گوید: « مسئله مورد اهتمام مهندس بازرگان و دیگرانی مثل ایشان چون مرحوم یدالله سحابی و مرحوم طالقانی آن بود که با دانشگاه‌هايي مواجه شده بودند که در آنها دین یک امر مطرود و بی اعتبار محسوب می شد و هدف این آقایان آن بود که به دین اعتبار دوباره ببخشند. . . اما بعد از انقلاب هم متفکران عزیزی خدمت می کنند که کارهایشان هیچ شباهتی به هم ندارد. آقای دکتر آرش نراقی در مقاله «عبدالکریم سروش و کمال روشنفکری دینی» نیز به این نکته اشاره کرده وگفته اند": کار دکتر سروش آن بوده است که نشان دهد همواره در کنار امر قدسی، امر عرفی هم وجود داشته است. . . " استاد ملکیان پروژه دیگری دارند و معتقدند دین مالوف در جهان معاصر و حتی در کشور ما دیگر جاذبه ای ندارد و پاسخگوی مسائل معنوی انسان ها نیست و بنابراین از یک معنویت رها شده از دین سخن می گویند و در التزام به معنویت حتی ارکان اصلی دین های سنتی را ضروری نمی دانند. من هم به عنوان یک مسلمان حرف دیگری می زنم و می گویم هیچ گزاره ای به عنوان تفسیر دینی از متون دینی یا از جهان گزاره نهایی نیست . . . و مسئله اساسی اسلام را هم دعوت به خدا می دانم، نه وحی. . . یا آقای دکتر کدیور هنوز بیش از هر چیز روی تهذیب و تنقیح موضوعات و مسائل فقهی یا فقه جدید تاکید می کنند. بنابراین ما با پروژه ها و مطالب متفاوتی روبه رو هستیم که تحت یک عنوان نمی گنجند. "

پس مشاهده می کنیم که در مورد نوگرایی دینی چه تنوعی وجود دارد و امکان تک صدایی کردن آن وجود ندارد. اما بحث روشنفکری دینی و مذهبی از سوی تقی رحمانی مطرح شده است. فعالان سیاسی و دانشجویی می توانند گواهی دهند که جناب رحمانی یکی از صادق‌ترین فعالان سیاسی در طول حیات سیاسی و اجتماعی اش است  که در طول این دوران پر رنج و طاقت فرسا  نقدهای فراوانی را  از روی دلسوزی مطرح کرده است. نقد نحله کیان  و شخص دکتر سروش و تمایز این جریان با روشنفکری مذهبی در همین راستا بوده است که بر مبنای تفاوت‌های موجود میان میان مشی و دستگاه معرفتی دو چهره شاخص این دو نحله نواندشی دینی  و طرفدارانشان یعنی سروش و شریعتی پی ریزی شده است. نگاه متفاوت به جامعه، قدرت، مردم، آزادی  و عدالت از همین دو بینش متفاوت منبعث می‌شود. البته واضح است نگاه متفاوت به یک جریان و نقد آن به معنای نفی نیست. طرفداران شریعتی ازآنجا  که بیشتر رویکرد جامعه محور  دارند از طریق مقایسه دو بینش متفاوت بروندادهای حاصل از آنها را در معرض نقد خود قرار می دهند. چنانچه سروش دباغ عصبانی نشوند باید اذعان کنم که مطالعه آثار این دو بزرگوار در تبیین نوع نگاه و اتخاذ رویکرد فردی- اجتماعی متفاوت است. شریعتی مخاطبان خود را به حضور فعال در عرصه اجتماعی  و ارتباط با توده‌های مردم  دعوت می کند زیرا به اعتقاد وی روشنفکری که با توده‌های مردم  در ارتباط نباشد  در کار خود شکست خورده است. از نظر او روشنفکر باید با زبان‌های مختلف  مردم آشنا باشد. این  نوع روشنفکری شناخت همراه با دگرگونی  با عطف به تغییر و تحولات اجتماعی است .او روشنفکری را"شدن همراه به دعوت و پذیرش مسوولیت می داند:" روشنفکر در معنای مطلق خداگونه ای است در جهان و «امام گونه اي » است در تاريخ !روشنفکري نه فلسفه است نه علم  نه فقه  و نه ادب وهنر بلکه در يک کلمه «علم هدايت» است و نوعي « نبوت» که نه چون فلسفه ذهنيت سازي است و نه چون علم ، نقش صورت اشياء و روابطشان است در ذهن بلکه علم «شدن» است و خبر دادن از «راه»  که از «خودآگاهي وجودي» آدمي سرچشمه مي گيرد و بنابراين در ذات خود « دعوت» را به همراه دارد و بنابراين « مسئوليت » را"( مجموعه آثار شريعتي ج 20 ص 457 ). اگر شریعتی دغدغه تغییر دارد سروش نیز بر معرفت تاکید می‌کند و فضای روشنفکری را به عنوان یک مدرسه تبیین می کند.سروش  سه سطح از دینداری را در آثار خود تعیین کرده  است:1-دینداری معیشت اندیشانه که متعلق به عوام مردم است و به عادت و فرهنگ تبدیل شده است.2-دینداری معرفت اندیشانه  که متعلق به  انسان های اهل تفکر است که اسلام محققانه و نه مقلدانه دارند.3-دینداری تجربت اندیش  یا عارفانه که بر اخلاص و تجربه معنوی بنیان نهاده شده است .دینداری معرفت اندیش با مردم عادی سروکار ندارد و در سیطره دانشمندان و اهل نظر و تفکر است.سروش در اصناف دین ورزی منتشر شده در مجله کیان شماره 50 این نوع دینداری را به خوبی تبیین کرده است:" به همین روی دین ورزی معرفت اندیش ، بی ثبات و سیال است . دین ورزی عوامانه ثبات فلج گونه دارد . اما چنان یكدستی و یكنواختی را از دین ورزی معرفت اندیش توقع نمی توان داشت . طوفانهای عقلانی همواره دریای معرفت و ایمان دینی را به تلاطم و تموج می افكنند و شناگری در این امواج ، هنر و كمال ، بل عین حیات دین ورز معرفت اندیش است . عبادت از نظر دین ورز معرفت اندیش همین پرسیدنها و بازپرسیدنها و باز شناختنها و شك كردنها و اندیشه ورزیدنهاست و گناه از نظر او تسلیم غیر نقادانه به باورها و تن دادن به عوامی گریها و تسلیم به خرافات و مشهورات ، و منع خویشتن از تردید و تأمل است . و سعادت دین ورز در كمال قوه نظری اوست . مفسران و متكلمان دو شخصیت برجسته این عرصه اند . این دین ورزی ، دلیلی ( در مقابل علتی ) ، تحقیقی ، تأویلی ، اختیاری - انتخابی ، حیرتی ، كلامی ، غیر اسطوره ای ، بدون روحانیت ، فردی ، نقدی ، سیال و غیر تقلیدی است. " همان گونه که مشاهده می شود این دینداری نخبه گرایانه است و با تود های مردم سروکاری ندارد.بخش فراوانی از طبقه متوسط را کنار می نهد و به کار افراد زیر طبقه متوسط هم نمی آید.چون زبان این نوع دینداری سنگین است و نسبت به  تحولات اجتماعی بیگانه است.اکثر مردم ،دینداری معیشت اندیش دارند و اندک کسانی هستند که دیندار معرفت اندیش باشند .برای فهم صحیح دینداری معرفت اندیش یک دوره معرفت شناسی و فراگیری علم هرمنیوتیک لازم است.روشنفکری دینی بر مبنای این اصل با انتزاعیات سرو کار دارد و از واقعیات اجتماعی گریزان است.سروش در" قبض و بسط تئوریک شریعت"،"صراط های مستقیم " و"مدار و مدیریت" این نوع دینداری را تشریح می کند همچنانکه در "اوصاف پارسایان"  و "حدیث بندگی و دلبردگی " و بسط تجربه نبوی" دینداری تجربت اندیش که یک دینداری خاص تر است  توصیف شده است.

 

" در آثار سروش از  چالش های اجتماعی از مردم ، زنان، کودکان، کارگران، کمتر سخن گفته می شود این در حالی است که بخش قابل توجهی  از گفتمان شریعتی   معطوف به تحولات اجتماعی است. در گفتمان سروش بیشتر از دیندار از دین سخن گفته می وشد و افزون تر از مسلم از اسلام صحبت می شود.مبنای اصلی تقسیم بندی رحمانی بر این تفاوت‌های بینشی و معرفتی سروش و شریعتی  استوار شده است.

اما مسائل مطرح شده از سوی سروش دباغ بیشتر از آنکه  پرسش باشند  گزاره های قطعی هستند. مثلا آنجا که می پرسند روشنفکری مذهبی چه گرهی از مشکلات این دیار را می گشاید؟ مشخص است که ایشان بدون تعریف صحیح از این نوع روشنفکری به پاسخ قطعی رسیده اند. به نظر می رسد آقاي دباغ نظرات رحمانی را در مورد تفاوت های روشنفکری مذهبی و دینی که به نوعی تفاوت طرفدارن شریعتی و سروش تلقی می شود و در قالب یک جزوه مفصل و چندین مقاله  ارایه گردیده است مطالعه نفرموده‌اند و شاید این هم یکی از آسیب‌های روشنفکران ایرانی باشد که تنها نوشته‌های خود را می خوانند. دباغ بنا بر برداشت شخصی در جملاتی کوتاه روشنفکری مذهبی را تعریف کرده اند  و با این برداشت اشتباه  و شاید ناقص  به نفی روشنفکری مذهبی رسیده‌اند. روشنفکری در حیطه تعریف  یک فرد نمی گنجد. تجربیات مختلف، نوع آموزش  و محیطی که انسان ها را تحت تاثیر قرار می دهد  انواع مختلف روشنفکری را بر می انگیزاند. همچنان‌که تعریف شریعتی از روشنفکری با تعریف سروش تفاوت دارد. قابل انکار نیست نگاه جامعه شناسانه دکتر شریعتی  با نگاه معرفت شناسانه دکتر سروش متفاوت است. همچنانکه رویکرد فردی- اجتماعی بروندادهای حاصل از این دو بزرگوار متفاوت است. مثلا اگر دکتر شریعتی در مباحث خود بر ایدئولوژی تاکید ویژه‌ای دارد مخاطبان وی رویکرد ایدئولوژیک دارند. ایدئولوژی دینی که شریعتی تبیین کرد بر محور حقوق انسانها با عطف به توحید بود. در این ایدئولوژی نوعی عرفان اجتماعی که نزدیکی به خداوند را در مسیر کنش فعال در عرصه اجتماعی تعریف  می کند برجسته است. مطمئنا  افرادی که با اندیشه شریعتی نسبت مستقیمی دارند نمی توانند نسبت به تغییر و تحولات اجتماعی و جهت گیری های سیاسی و اجتماعی بی تفاوت باشند. به عنوان نمونه کسانی  که اندیشه خود را مستقیم از شریعتی می‌گیرند(روی این جمله تاکید خاصی  دارم) در انتخاب سیاسی بین مصدق و کاشانی مطمئنا گزینه نخست را انتخاب می کنند. در راستای این امر تاثیر ایدئولوژی ستیزی سروش نیز  بر مخاطبانش  غیر قابل انکار است. می توان مدعی شد که این ایدئولوژی ستیزی  در دانشگاه  و میان فعالان دانشجویی به لجام گسیختگی فکری  و بی مبنایی تعبیر شد. خوشبختانه این ادعا حاصل تجربیات بنده و برخی از دوستانم می باشد  که چنانچه جناب دباغ  به خود زحمت دهند  و از کتابخانه به تحقیق میدانی روی آورند می توان آن را اثبات کرد. سروش نسبت به ایدئولوژی نگاه کلیشه ای داشت و تمامی ایدئولوژی ها را نفی کرد و بسیاری را به سمت و سوی ایدئولوژی "بی ایدئولوژی" رهنمون کرد. این را صرفا به عنوان یک پرسش مطرح می کنم میان گفتمان ایدئولوژی ستیز سروش و شکست اصلاحات  و سرخوردگی فعالان دانشجویی می توان ارتباط برقرار کرد؟ این پرسش را از آنجا مطرح می کنم که سروش روشنفکری دینی را پدر اصلاح طلبی در ایران می داند و مخاطبان اصلی این اندیشمند مسلمان نیز دانشجویان بودند. شاید برای علاقه مندان به پژوهش موضوع جالبی باشد به شرط آنکه از کنج کتابخانه ها فراتر روند و پاسخ ها در عرصه عمومی جستجو شود.

به نظر می رسد در گفتمان شریعتی شور همراه شعور است  و  در ادبیات سروش شعور بی شور است. شریعتی تبلور فردیت اصیل انسان را در تعامل مستمر با چالش های اجتماعی می داند و به رویکردهای جمعی اهمیت می دهد اما سروش بیشتر بر رویکردهای فردی وزن می دهد. او در اصناف دین ورزی می گوید:"در دین ورزی مصلحت اندیش عامیانه ، همه دین ورزان به یك نحو دین می ورزند . ایمانها و اعمالشان كم و بیش یكسان است و یك صورت دارد ، اما با پا نهادن به عرصه معرفت اندیشی ، دین فردی و فردیت دینی ظهور می كند . هر خردورزی برای خود دینی دارد ، یعنی دركی از خدا و پیامبر و وحی و سعادت و شقاوت و گناه و طاعت و ... دارد ؛ دركی كه ویژه او و نتیجه تأملات خود اوست ، و هر روز و هر دم معروض بازنگری و بازپرسی قرار می گیرد."مجله کیان ش 50)  اما بر عکس شریعتی  با تعریف روشنفکر مخاطبش را به حرکت در اجتماع و جوش و خروش با مردمش دعوت می کند:":
روشنفکر عبارت است يک انسان آگاه نسبت به نا هنجاري هاي اجتماعي ،آگاه به عوامل درست اين تضاد و ناهنجاري ،آگاه نسبت به نياز اين قرن و اين نسل و مسئول در ارائه راه نجات جامعه از اين وضع ناهنجارمحکوم و تعيين راه حل و ايده آلهاي مشترک براي جامعه و بخشيدن يک عشق و ايمان مشترک جوشان به مردم که در متن سرد و منجمد اجتماع منحط سنتيش ، حرکت ايجاد کند و آگاهي و خود آگاهي خويش را به مردمش منتقل نمايد و در يک کلمه براي جامعه اش پيغمبري کند ، ادامه دهنده راه پيامبران تاريخ که ايجاد عشق و ايمان و هدف و حرکت بود براي «هدايت و عدالت» ، زبانش متناسب با اين زمان و راه هايش متناسب با اين نا هنجاري ها و سرمايه اش متناسب با اين فرهنگ "(مجموعه آثار شريعتي ج 20 ص 367(  فردگرایی روشنفکری دینی و نداشتن شور در نقد دکتر جلایی پور در سمینار روشنفکری دینی به صراحت بیان می‌شود:" اگر روشنفکران دینی همچون سال های اخیر فقط به روشنگری فکری اقدام کنند و ابعاد جمعی را مورد توجه قرار ندهند، جریان روشنفکری دینی به یک جریان پراکنده آموزشی نزدیک خواهد شد که از آن می‌توانیم به عنوان یک فرآیند سرد یاد کنیم "(به نقل از سایت نوروز) از نظر سروش روشنفکر باید حقیقت را بگوید  اما از نظر شریعتی علاوه بر بیان حقیقت روشنفکر باید مفید هم حرف بزند. به این خاطر است شریعتی با توجه به اهمیت جغرافیای حرف نسبت به زمان و مکان  طرح مفاهیم و مطالبات هشدار می دهد.پس برای شریعتی مهم است در کجا و چه زمانی متناسب با نیازهای و ضرورت های یک جامعه سخن بگوید.چون شریعتی صرفا با معرفت اندیشان کاری ندارد بلکه با عموم مردم هم می خواهد صحبت کند.به این دلیل بدون اینکه در دام عوامفریبی گرفتار شود و نقد مردم و رفتارهایشان را کنار نهد با زبان آنها سخن می گوید و از بطن نوگرایی مذهبی سنت و مدرنیته را نقد می کند .طبیعی است که او جریان ساز باشد و معلم مردم لقب گیرد زیرا صرفا برای عده ای خاص دغدغه ندارد بلکه مخاطبش مردم هستند که در فقدان آگاهی ،دینداریشان در معرض سواستفاده های بنیادگرایان و قدرت طلبان ماکیاولیست است.

 سیر سیاسی و نسبت این دو بزرگوار  با قدرت هم  متفاوت است. شریعتی در طول حیات خود هیچ گاه متولی حکومتی نداشته است. از لحاظ سیاسی از نهضت ملی و شخص مصدق دفاع کرد و از بدو امر نیز تحت تعلیمات پدر با نواندیشی دینی آشنا بوده است. سیر سیاسی که مطمئنا با سیر سیاسی دکتر سروش تفاوت داشته است. با این همه تفاوت میان دو متفکر که تنها بخشی از آنها مطرح شد اصرار دباغ برای قرار دادن شریعتی و سروش در یک نحله فکری برای بنده قابل فهم نیست.

شریعتی در سن 46 سالگی دیده از جهان فرو بست و به وقوع انقلاب‌های زودرس نا آگاهانه  هشدار داد و از دموکراسی راس‌ها ابراز خطر کرد. بعد از انقلاب چند سالی نگذشته بود که به اتهام التقاطی گری تکفیر شد. گذشت زمان  سرانجام انقلاب را به اصلاحات کشاند که یکباره ایدئولوژیک های دیروز که در جستجوی مقصر بودند شریعتی را یافتند و او را به زمینه سازی بری رشد بنیادگرایی متهم کردند. اکبر گنجی هیچ گاه گذشته خود را مستقیم نقد نکرد  اما از نردبان شریعتی بالا رفت تا  تلویحا کردار گذشته اش را نقد کند. اکنون این پرسش در ذهن من خطور کرده چگونه شریعتی که به زعم مخالفانش با حداکثری کردن دین  و دنیوی کردن آن به رشد بنیادگرایی کمک کرده است  با دکتر سروش در یک نحله فکری قرار می گیرند؟ چگونه سروش دباغ  که تحت تاثیر قرار گرفته با بروندادهای اندیشه شریعتی در یک جایگاه قرار می گیرد؟رحمانی بر مبنای این تفاوت های بنیادین با روشنفکری دینی مرزبندی می کند تا فضا نقد راهبردی و نظری فراهم باشد.والبته این از ویژگی های جریان شریعتی است که علاوه بر نقد نظری به مقایسه نتایج حاصل از راهبردهای متفاوت می پردازند تا در صورت نیاز تغییرات لازم را متناسب با تحولات زمان-مکانی اعمال کنند.

آقای دباغ به تقسیم بندی رحمانی از روشنفکران فرانسوی، آلمانی و انگلیسی  ایراد گرفته اند. شاید پیچیدگی زبان فارسی برای ایشان سوءتفاهمی ایجاد کرده است . روشنفکر تیپ فرانسوی مانند سارتر حاضر است در جنبش دانشجویی مه 1968  برای کمک به تظاهرات کنندگان روزنامه، تراکت و اعلامیه پخش کند. این به این معنا نیست که سارتر علیه قدرت حرفی نمی زند یا نسبت به رفتار استعمارگرایانه فرانسوی‌ها در الجزایر سکوت می کند. روشنفکر فرانسوی  از نوع سارتری حاضر است همگام با مخاطبان خود  حرکت هم بکند همچنانکه روشنفکر آلمانی بیشتر برای روشنگری مردم حرف می زنند و آنها را مورد خطاب قرار می دهد  و روشنفکران انگلیسی با قدرت سخن می گویند.در هر سه حالت این سه تیپ روشنفکر قصد دارند از رنج های مردم خود بکاهند و برای آرمان هایشان فعالیت کنند.ولی روش و ابزارهایشان می تواند متفاوت باشد. چنین تقسیم بندی نیز به شکل دیگر از سوی داریوش شایگان  در "هویت چهل تیکه" و "زیر آسمان های جهان"مورد اشاره قرار گرفته است. می توان در این موارد مثال های نقض فراوانی اشاره کرد. مثلا اگر یک نفر بگوید روشنفکران ایرانی دولت محور هستند می توان نتیجه گرفت که روشنفکر ایرانی به جامعه توجهی ندارد؟خیر. زیرا مراد از این گزاره شیوه غالب میان روشنفکران ایرانی است که سعی می کنند مسیر تحولات را از طریق تسخیر قدرت طی کنند بدون اینکه به ایجاد شبکه های اجتماعی و حضور ریشه دار در عرصه عمومی توجه کنند. جناب سروش دباغ ظاهرا از جمله رحمانی آنچنان متعجب شده اند گه با گذاردن علامت تعجب در انتهای جملات صحبت رحمانی را به کلی منکر شده اند. در این موارد ابهام برانگیز طرح پرسش و به چالش کشاندن مدعی می تواند مفید تر واقع شود.

در مورد اسلام حقیقت و اسلام هویت به نظر می رسد جناب سروش برداشت صحیحی نداشته است. رحمانی با مبانی فکری شریعتی سخن می گوید و شریعتی نیز اسلام را با فرهنگ های مختلف به رسمیت می شناسد و در پی تلطیف هویت‌هاست. در راستای این بحث سخن این است که هویت‌ها وجود دارند و حذف ناشدنی هستند. نمی توان نسخه پیچید که تشیع و شافعی و  حنفی، . . همه یکی شوند چون اجرای این نسخه شدنی نیست. روشنفکر مذهبی سعی می کند خوانشی نوگرایانه از تشیع ارایه دهد که در آن حقوق دیگر مذاهب به رسمیت شناخته شود. بر این مبنا تلاش می شود از جنگ های فرقه گرایانه مذهبی اجتناب شود و روح مذاهب تلطیف گردد که این مهم مستلزم به رسمیت شناختن آنها و احترام به حقوق این مذاهب در پرتو گفتگویی سازنده است . این بینش در پی حل مساله است اما نشاندن  اسلام حقیقت  در برابر  اسلام هویت پاک کردن   صورت مساله است. به راستی اگر حل مسائل با ارایه چنین راهکارهایی ممکن بود چرا باز هم شاهد این همه جنگ های فرقه ای و مذهبی هستیم؟ بهتر نیست به جای آنکه به یک سنی مذهب گفته شود که مذهبت را کنار بگذار مذهبش را به رسمیت شناخته شود.؟سروش در تاریخ  25/4/1381    در مصاحبه با  روزنامه همشهری به تقابل میان اسلام حقیقت و اسلام هویت اشاره می کند:" «فكر می‎كنم یكی از بزرگترین مشكلات تئوریك جهان اسلام به طور كلی این است كه مردم به تدریج اسلام را به مثابه یك هویت بپندارند تا یك حقیقت."او در مصاحه با روزنامه حیات نو در تاریخ 28/4/81باز هم بر این نکته تاکید می کند:" «من پدید آمدن گروه‎های رادیكال و فشار در داخل كشور خودمان را هم در خوشبینانه‎ترین تحلیل، معلول غلبه هویت بر حقیقت می‎دانم».او درهمان  مصاحبه  صورت گرفته با همشهری  اذعان می کند:«اسلام هویت، ظاهری است برای هویت فرهنگی و واكنشی است به آنچه كه بحران هویت نامیده می‎شود اما اسلام حقیقت به اسلام به عنوان گنجینه حقایق كه راه رستگاری دنیوی و اخروی را نشان می‏‎دهد اشاره می‎كند"اینجاست گه عقیم شدن گفتمان سروش مشخص می شود.اصولا روشنفکری که مخاطبش عده ای قلیل از اصحاب دانشگاه و یاران علم و معرفت باشد و برای اکثریت بزرگ دیندارن معیشت اندیش(به تعبیر سروش)سخنی ندارد نمی تواند مشکل اسلام هویت را حل کند.به علاوه اینکه ما اگر فرض را بر این بگیریم دین هویتی متعلق به اکثریت مردم است و از طریق عمل به مناسک جمعی تبلور می یابد پس چگونه می توان مشکل اکثریتی را حل کرد که برای انها نه صحبتی و نه برنامه ای داریم؟البته به نظر بنده پاسخ به این پرسش روشن است.اصولا جریان روشنفکری دینی و شخص دکتر سروش با نشاندن اسلام هویت و اسلام حقیقت رویکرد نخبه گرایانه خود را از رویکرد اجتماعی متمایز  کرده است .اسلام هویت اگر ابزار دست بنیادگرایان باشد شعله های جنگ مذهبی و سوء استفاده های دینی شدت بیشتری به خود می گیرد.بدون لطیف کردن هویت ها این مشکل پابرجاست.به نوعی روشنفکری مذهبی پادزهر بنیادگرایی است.روشنفکری دینی در برابر بنیادگرایی پیشاپیش تسلیم شده است.اما روشنفکری مذهبی با توجه به پتانسیل گستردگی اجتماعی رقیب اصلی بنیادگراهاست.روشنفکری مذهبی در ارتباط با توده های مردم و طبقه متوسط با ارایه الگوهای عملی رفتار صحیح و مطلوب را در کنش متقابل بازتولید می کند و با حضور اجتماعی فردیت خود را در گذر از بحران ها و پیچیدگیهای اجتماعی در بافتی جمعی شکل می دهد.

تفاوت در دیدگاه  امر مذمومی نیست. اما آقاي دباغ می توانستند با زبانی ملایم تر شبهات فلسفی را مطرح کرده و با طرح پرسش‌هایی تقی رحمانی را به بحث و گفت‌وگو فرا بخواند. محکومیت مصاحبه شونده به بی سوادی  و ندانستن الفبای فلسفی  ما را نسبت به بی طرفی مورد ادعای نویسنده مظنون می کند. به نظر می رسد ایرادهای فلسفی مطرح شده از سوی دکتر دباغ همه مقدمه‌ای برای نقد مدعای تاریخی آقای رحمانی و به طبع حمله شدید نویسنده به وی است.اما نکته ای در مطلب آقای سروش دباغ مبهم است.بخش اعظمی از مقاله رحمانی به نقد کنش  سروش بویژه در نوع مواجهه با منتقدین اختصاص یافته است.بخشی از مصاحبه هم به نقد اندیشه سروش می پردازد.جناب دباغ تقریبا به تمامی نقدهای فلسفی رحمانی به دکتر سروش پاسخ گفته اند  اما در قسمت نقد کنش سروش از سوی رحمانی تنها به یک مورد اشاره داشته اند.یعنی ایشان بخش بزرگی از مصاحبه آقای رحمانی را بی پاسخ گذاشته اند .اما چنانچه نقدی از دکتر سروش صورت می گیرد به فراخور انتظاری است که از این اندشمند محترم می رود.مطمئنا کنش سروش برای من به عنوان یکی از علاقه مندان به ایشان از اهمیت خاصی برخوردار است.اما سوای بحث های نظری آنچه که همیشه برای بنده به عنوان پرسش مطرح بوده است حساسیت دکتر سروش به نقد گذشته می باشد. در گذشته به یاد می آوریم  که چگونه دکتر سروش در برابر نقد افراد نسبت به عملکرد وی در دوران انقلاب فرهنگی عنان از کف داده و  با استعانت از نثر زیبای سعدی و تیزی اشعار مولوی مدعیان را به انواع و اقسام اوصاف متهم می کرد. گویی مولوی و سعدی به عاریت گرفته شده تا مخالفان زیر آتشبار جمله های نیشدار و مملو از کنایه و استعاره و مثل‌های ادبی له شوند. قربانیان این ادبیات تلخ و ترشرویانه قبلا نجفی، زیبا کلام، ملکی، نصر بوده اند. سروش در همایش دین و مدرنیته  در برابر ادعای سید حسین نصر  مبنی بر جدی نگرفتن وی او را به تاریخ قبل از انقلاب و خدمت به فرح و سلطنت محمد رضا شاه ارجاع می دهد اما در برابر انتقاد از وی در مورد دخالت در انقلاب فرهنگی  اینچنین مخاطبان را با ادبیات تلخ مخاطب قرار می دهد. البته شکی نیست که روشنفکران ما در اوان انقلاب اشتباهات فراوان داشته اند  و دکتر سروش نیز از این امر مبری نیست. بحث اصلی اقرار به اشتباه از سوی ایشان نیست. بلکه نکته اینجاست جناب سروش که از بحران اخلاق می گوید و به خاتمی توصیه می کرد ای کاش  به جای جامعه مدنی ندای جامعه اخلاقی سردهد و سروشی که مخاطبانش را به فضیلت فرا می خواند چگونه اقرار به اشتباه و عذرخواهی از دیگران را  از فضیلت های بزرگ نمی داند؟ این همه حساسیت ایشان در این مورد از کجا ناشی می شود؟ در جامعه پر از انذار و شعار که همگی می گویند و نمی شنوند, از دیگران می خواهند و نمی دهند از دانشمند ارجمندی چون سروش انتظار می رود خود به الگوی عملی تبدیل شود و نقد از گذشته و تاریخ خویش را آغاز کند تا سخنانش بیشتر بر دل نشیند. انتظار بر این بود که ادبیات پسر  نیز معتدل تر و نرم تر از پدر باشد موضوعی که در مقاله اخیر به وضوح مشاهده نشد. در مورد ادبیات تلخ دکتر سروش می توانم جناب سروش دباغ را به نامه برخی از دانش آموختگان انجمن های اسللامی در خرداد ماه 1386 ارجاع دهم. البته بنده بار دیگر اذعان می کنم برای جناب دکتر سروش احترام قلبی قائل هستم و انتقادات من باعث نمی شود از آثار ارزشمند ایشان استفاده نکنم.همچنانکه منکر خدمات ارزشمند ایشان به جامعه دانشگاهی و روشنفکری ایران نیستم. ای کاش دانشگاه‌های ما می توانستند از حضور ایشان استفاده کنند و ایشان مجبور به مهاجرت نشوند. خیلی متاسفم که تبعیض سروش را از وطن آواره کرد همچنانکه انقلاب فرهنگی رحمانی و بسیاری از جوانان آن زمان را از تحصیل محروم  کرد و امروز  هم با تحمل تمامی مصایب زندان و محرومیت از حقوق اجتماعی نه می تواند حزبی داشته باشد و نه روزنامه یا نشریه ای. تحمل مصایب برای استقلالی که استیفای آن هزینه سنگین دارد. اما در مورد ادعای تاریخی که جناب سروش دباغ مطرح کرده اند نکته ای مهم قابل یادآوری است. اگر بپذیریم نقد گذشته چراغ راه آینده است بازخوانی رفتار روشنفکران در تاریخ معاصر  به خصوص اوایل انقلاب کار ضروری است تا در تحقیقی بدون پیشداوری و تعصب آسیب شناسی رفتار روشنفکران صورت گیرد تا دوام این حافظه کوتاه مدت تاریخی افزون شود. اما در مورد ادعای جناب دباغ مبنی بر خشونت طلب بودن رحمانی  برای اینکه بحث از جدل های لفظی و قلمی فراتر رود باز هم ایشان را  به یک تحقیق تاریخی میدانی دیگر دعوت می کنم تا با پرسش از گرایش های مختلف اوایل انقلاب صحت یا عدم صحت ادعای دباغ ثابت شود. رحمانی 14 بهار را در زندان سپری کرد تا دوران آزمون و خطای کسانی که در پی بنای ریاضی، شیمی، هندسه و حساب اسلامی بودند سپری شود. باید تاریخ‌مان را موشکافی کنیم تا در گذر تجربیات  تلخ و شیرین  به کاستن از اشتباهاتمان در گرو انباشت تاریخی تجربیات همت نهیم این به شرطی است که خود را محور عالم روشنفکری و یگانه مسیر روشنگری در ایران نپندرایم  و با ادبیات مستدل توام با محبت سخن گوییم که عمل به این مهم مطمئنا در وهله نخست خود شکستن و اجتناب از آیینه شکستن است. با بحث جناب دباغ ناگهان صحبت یکی از دوستان که در امور خیریه ید طولایی دارد در ذهنم خطور کرد. از نظر وی گویی کار با روشنفکرانی که تنها می گویند و نمی شنوند، انذار می دهند و عمل نمی کنند بی فایده است. من بدبینی آن دوست را تا این حد ندارم  و امیدوارم زمینه مباحثه مبارک را بتوانیم همگی در مساعی مشترک فراهم کنیم. مباحثه ای که به دور از بغض‌ها و بر مبنای استدلال صورت گیرد.

توضیح:این مقاله در پاسخ به نقد سروش دباغ در مورد رحمانی است که در تاریخ ۱۵/۲/۸۸ منتشر شده است.

-------------------------------------------------------------------------------

نوشته شده توسط مجتبی نجفی در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 |
 

در دفاع از روشنفکری مذهبی ،نقد روشنفکری دینی و سخنی با مراد فرهاد پور

مقاله مراد فرهادپور از جوانب مختلفی قابل بررسی است که می تواند در ایجاد فضای شفاف و شناسایی مرزبندیهای فکری ،تفاوتها و اشتراکها  مفید باشد.در این میان روشنفکری مذهبی حلقه مفقوده ای است که مراد فرهادپور در نوشته ها و مصاحبه های خویش هیچ گونه اشاره ای به این جریان نکرده است.این جریان روشنفکری دارای اختلافات بنیادین با روشنفکری دینی است.این تمایز از اختلاف در مبانی فکری ،تحلیلی و رویکردهای سیاسی و اجتماعی ناشی می شود.

روشنفکری مذهبی در برابر روشنفکری دینی

در ابتدا تلاش می شود شاخصه های روشنفکری مذهبی به اختصار بیان شوند و بعد از آن تفاواتهای این جریان با روشنفکری دینی مورد بررسی قرار می گیرد.

روشنفکری مذهبی نحله ای از جریان نواندیش اسلامی است که در چند دهه اخیر تاریخ معاصر کشورمان مدلهای زیست خود را ارائه کرده است.شاید برجسته ترین چهره های این جریان دکتر علی شریعتی ،آیت الله طالقانی ،مهندس بازرگان  و دکتر یدالله سحابی و مهندس عزت الله سحابی باشند.این نوع روشنفکری تلاش داشته است با تکیه بر اصول خاص خود با رویکردی انتقادی با سنت و مدرنیته تعامل داشته باشد و با گفتمانی ملی –مذهبی در صدد ارتباط با توده های مردمی  و تاثیر گذاری بر عرصه عمومی بوده باشد. حرکت روشنفکری مذهبی معطوف به تغییرات اجتماعی است و در این میان سعی کرده است از انتزاعی گری و فروغلطیدن در مباحث تئوریک صرف اجتناب کند. بر این مبناست که مدلهای زیست این جریان چه در گذشته و چه در زمان حاضر صرفا اندیشمندانی برآمده از اکادمی نبوده اند بلکه تیپهایی سیاسی اجتماعی بوده اند که تلاش آنها معطوف به نفوذ در عرصه عمومی و گفتگوی انتقادی با فعالان اجتماعی –سیاسی به عنوان واسطه های جریان روشنفکری و توده های مردمی بوده است.تا از این طریق از دل سنت مدرنیته رشد کند و پیمودن مسیر مدرنیته به نفی سُنن کارآمد اجتماعی منجر نشود.حفظ قوام اجتماعی و داربست های اخلاقی جامعه و سیر حرکت به سوی "مای جمعی"همواره از دغدغه های این جریان محسوب شده اند.روشنفکری مذهبی از آنجا که خواستگاه خود را عرصه عمومی دانسته است همواره قدرت را تابعی از آزادی دانسته و بر تناسب و هماهنگی هدف و وسیله تاکید کرده است.بر این اساس این جریان در وهله نخست تلاش کرده ضمن حفظ ارتباط با فعالان اجتماعی بر معادلات قدرت تاثیر گذار باشد و حاکمیت را به رعایت حقوق انسانی ،احترام به قانون ،صیانت از حقوق فردی و اجتماعی وادار کند.روشنفکری مذهبی با نگاهی انتقادی به سنت و مدرنیته در برابر سنت گرایی دینی و بنیادگرایی دینی صف آرایی کرده و الگوهای غیر بومی از چپ گرفته تا راست را مورد نقد های اساسی خود قرار داده است.الگوهایی که همواره تلاش کرده اند عین را تابع ذهن کنند.این جریان در غالب گفتمانی ملی ضمن حفظ مرزبندیهای خود با اندیشه های پان ایرانیستی تلاش کرده با واقعیات جامعه ایرانی همراهی دلسوزانه و البته رویکردی انتقادی داشته باشد.از منطر گفتمان ملی و دفاع از حقوق ملتها و حق تعیین سرنوشت کشورها از پذیرش الگوهای تحمیلی غربی و شرقی امتناع کرده و نسبت به یکجانبه گرایی و هژمونی طلبی قدرتهای بزرگ همواره انتقادهای بنیادینی ابراز داشته است.

مذهبی صفتی است که به این جریان روشنفکری پیوند خورده است تا ضمن ابراز هویت خویش بر اساس اصول و آموزه هایش هویتهای دیگر را به رسمیت بشناسد و ارتباطی تعاملی –انتقادی با توجه به میزان اصول مشترک انسانی بر مبنای حق مداری و آزادی انسانها با آنها برقرار کند.بر این مبناست مدلهای زیست این جریان نشان داده اند حتی زمانی که در مقاطعی بر مسند قدرت نشسته اند از حذف و محروم کردن رقیب از حقوق ش امتناع کرده اند.

روشنفکری مذهبی از آنجا که خواستگاهش را عرصه عمومی می داند خود را ناگزیر به ارتباط و گفتگوی سازنده و انتقادی با توده های مردمی می داند و در این بین ارتباط با اصناف و نیروهای اجتماعی را به عنوان حلقه واسط روشنفکران و توده های مردم اصلی اجتناب ناپذیر محسوب می کند.در این میان روشنفکری مذهبی نباید اهل نق زدن و شکوه وناله باشد زیرا موظف است با تکیه بر خواستگاه خود توان تولید کند و امکانات مورد نظر خود را فراهم کند .در این میان روشنفکر مذهبی گردشگری است میان توده های مردم.هم می خواند و هم می بیند .هم می گوید و هم می شنود.والبته در کنار آنها باید بشناسد و برنامه دهد.روشنفکری مذهبی از فروافتادن در مباحث انتزاعی و تفننی اجتناب می کند به دبال زبانی برای گفتگو با مردم است تا با واقعیات اجتماعی همخوانی داشته باشد و هم گوینده بفهمد و هم شنونده درک کند.با این زبان است که نه در دام عوامفریبی می افتد و نه به رویکردهای نخبه سالار روی می آورد.

روشنفکری مذهبی از واقعیات اجتماعی فرار نمی کند با آنها تعامل می کند و وجود آنها را به رسمیت می شناسد.روشنفکری مذهبی به حرکت توامان آرمانگرایی و واقع بینی نظر دارد تا از این منطر نه متوهم شود و نه مایوس.نه با پیروزی سیاسی گمان کند که قله های پیشرفت و افتخار را فتح کرده و نه با شکست سیاسی سرخورده ومایوس می شود.عرفان روشنفکری مذهبی گونه ای از عرفان اجتماعی است که رابطه خود را با خالق خود بر مبنای همراهی و کمک به خلق خدا تبیین می کند و از این منظر عرفان هم به روشنفکر مذهبی اطمینان روحی می دهد و هم او را برای حضور فعال در امور اجتماعی و حرکت به سوی نوشوندگی انگیزه دوچندان می دهد.عرفانی که از اجتماع می برد  و در پستوهای ذهن و خانه جای می گیرد مخرب بوده است و ویرانگر.

 

روشنفکری مذهبی در نقد خود صادق است و اشتباهاتش را به عوامل بیرونی نسبت نمی دهد.این جریان از آنجا که حرکت خود را معطوف به تغییرات اجتماعی می داند اکنون برای خود این پرسش را طرح می کند چرا با گذشت بیش از یک قرن و نیم از جریان نواندیشی در ایران هنوز اندر خم یک کوچه مانده ایم.یا اینکه نسبت آگاهی و نواندیشی با دموکراسی ،توسعه  و رفاه چیست.؟نوع برخورد با بحرانهای عدیده اجتماعی که قوامهای اخلاقی جامعه را سست کرده اند باید چگونه باشد؟اصناف در تکوین حیات سیاسی دموکراتیک و توسعه گرای ایران چه نقشی می توانند داشته باشد.؟نسبت جریانهای ملی با گفتمان حاکم جهانی چیست؟ایران جدید چه مشخصاتی دارد و عناصر تازه وارد به این معادلات کدامند؟اینها همه پرسشهای بنیادینی است که امروز از دغدغه های این جریان و چهرههای شاخص آن مطرح می شود.البته آنچه که در باب این جریان گفته شد مجموعه ویژگیهایی است از آنچه که باید باشد و این به این معنی نیست که چهره های این جریان از هر گونه انتقاد مبری هستند بلکه بیشتر تلاش شد سویه ها مشخص شوند.

 

روشنفکری دینی گرفتار  تناقض در گفتار و کردار

اما بر خلاف تصور اختلاف میان روشنفکری دینی از زمین است تا آسمان.با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و ظهور نئولیبرالیسم جهانی همراه با تحولات دهه هفتاد و مطالبات انباشته شده در دوم خرداد گفتمانی نوین پدیدار شد که بر جریانهای چپ از نحله های مختلف گرفته یورش برد و بنیانهای هر گونه ایدئولوژی گرایی را مورد حمله قرار داد.شاخصهای این جریان با نام نحله کیان معروف شدند و با شعار اصلاح معرفت در حوزه نظری از پلورالیسم ،تساهل وتسامح ،نفی هر گونه ایدئولوژی گرایی، خصوصی شدن دین و حقیقت گرایی سخن گفتند و در حوزه سیاسی با شعار قانونگرایی و گردش نخبگان در مدار قدرت از مطالبات مطرح شده ایرانیها در دوم خرداد استفاده بهینه کرده تا حدودی نفوذ خود را در محافل دانشگاهی و روشنفکری بسط دادند.این جریان از دل تحولات دهه شصت و سالهای آغازین انقلاب اسلامی سر برآورد .دوم خرداد گروهها و جریانهایی را از انزوا رهانید که خود در سالهای آغازین انقلاب از تاثیرگذارترین افراد و جریانها در تحولات مهم آن زمان بودند.روشنفکری دینی در ابتدای امر با تفکری نخبه گرایانه امیدوار به تغییرات در سطح حاکمیت و اصلاح از بالا به پایین بود.این بینش  از درک تحولات اجتماعی عاجز و ناتوان است. یا نسبت به آنها بی اعتناست.عدالت اجتماعی در گفتمان روشنفکران دینی اگر نگوییم وجود ندارد می توان مدعی شد کمرنگ است.ایمان به اصلاح قدرت از طریق گردش نخبگان نشات گرفته از  بینشی است که اصالت را به قدرت می دهد و آزادی را تابعی از قدرت می داند.این بینش قدرت محور یا نیروهای موجود اجتماعی را خوار می شمارد یا وجودشان را نادیده می انگارد.بر این مبناست که مشاهده م کنیم چگون در دوم خرداد و سالهای پس از آن نیز اصلاح طلبان با نیروهای صنفی برخورد دوگانه و در بسیاری از مواقع منفعت طلبانه داشتند.

روشنفکری دینی به دلیل غرق شدن در انتزاعیات تلاش نمی کند موضع خود را به صراحت در باب موضوعهایی همچون بحرانهای اجتماعی یا بروز مسائل جدید مانند زنان ،اقوام و اصناف مشخص کند.اگر روشنفکری مذهبی به تعامل میان هویتها تاکید می کند و خواستار به رسمیت شناختن هویتهاست اما روشنفکری دینی اسلام حقیقت را در برابر اسلام هویت می نشاند تا با توسل به این رویکرد به جای حل و فصل مساله صورت مساله را پاک کند و از مواجهه با چالشهای امروز جامعه ایران فرارکند.جریان روشنفکری دینی که بر آمده از اصلاحات دوم خرداد بود با پیروزیهای سیاسی خود را پیشتاز جریانهای فکری کشور دانست و بر این مبنا فرصت را مغتنم شمرد تا با نقد ایدئولوژی گرایی حساب خود را با وقایع اوایل انقلاب اسلامی و دهه شصت پاک کند وشریعتی را مقصر اصلی رخدادهای انقلاب  و رواج بنیادگرایی معرفی کند.این جریان در دروان اصلاحلات شریعتی را آماج حملات تند و شدید خود قرار داد اما به راستی کدام یک از آنها سردمدارن حاکم بر انقلاب و جریانهای رخ داده دتا سالهای 1367 را نقد کرده است؟هر از گاهی که مورد پرسش قرار می گیرند با زبانی درشت گونه و تند جواب منتقدین را می دهند و به هر وسیله ای سعی می کنند اقدامات خود را توجیه کنند.گویی انتقاد از گذشته خویش و اقرار به اشتباه به معنای خود کشی سیاسی است.نمونه اشکار این رویکرد در مباحث صورت گرفه میان دکتر سروش و زیبا کلام رخ داد که سروش عنوان کرد او تنها در آنزمان سکوت کرده است و نقشی در انقلاب فرهنگی نداشته است.اگر شریعتی و طرفدارانش در اوایل انقلاب به التقاطی گری متهم شده بودند و تیغ تیزتکفیر و ارتداد را تحمل می کردند در دوران اصلاحات به انواع و اقسام اتهامات سنگین مانند بنیادگرایی ،فاشیسم ... متهم شده اند.این منطق برون گرا به درون نمی نگرد و در پی نقد منصفانه خویش نیست بلکه به دنبال عاملی خارجی است تا اشتباهاتش را متوجه شریعتی بکند که خود انقلاب را ندید و در دوران پر ثمر خویش نسبت به وقوع انقلاب زودرس هشدار داده بود.روشنفکران دینی نه خبط های بزرگشان در اوایل انقلاب را به گردن گرفتند و نه اشتباهات دوران اصلاحات را نقد کردند.به راستی باید از دکتر سروش پرسید گفتمان ایدئولوژی زدایی شما برای نمونه در جامعه دانشگاهی ایران چه تاثیری بر جای نهاد؟.آیا به لشکری از سرخوردگان از وضع موجود که به پستوخانه های خصوصی خویش سرازیر شده اند اندیشیده اید؟گفتمانی که در بین فعالان دانشجویی به ایدئولوژی "بی مبنایی" تعبیر شد و اثرات سوء خویش را تا مدتهای طولانی بر جای گذاشته است.

 

جریان روشنفکری دینی هنوز هم به رغم شکستهای سنگین نمی خواهد بپذیرد که آگاهی و نواندیشی نسبت مستقیمی با دموکراسی و توسعه ندارد.با انذار صرف نمی توان در انتظار تحول نشست.این جریان گویی از تاریخ نواندیشی ایران نیاموخته است که فقدان مدل تحققی و گرفتار شدن در دام انتزاعیات  جز هدر دادن پتانسیل های اجتماعی نتیجه دیگری در بر ندارد.با شکست سیاسی سوم تیر در انتخابات ریاست جمهوری همه در انتطار تجدید نظر  در خط مشی ها ،مبانی فکری  و راهکارهای سیاسی از سوی این جریان بودند.اما مایوسانه اینگونه شنیدیم که شکست اصلاحات حاصل عملکرد تحریمیان بوده است که این خود باز نشانی از غرور کاذب سردمدارن این جریان بود.

روشنفکری دینی همانگونه که با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی چپ گرایان را در نحله های مختلف کوبید و با نگاهی کلیشه ای چپ را نقد کرد با شکست تجربه انقلاب اسلامی و ظهور ولایت مطلقه فقیه که نقش چهره های شاخص این جریان در تکوین آن غیر قابل انکار بوده است بر تمامی نمود های اسلام سیاسی یورش برد.می توان مدعی شد که این جریان در برابر گفتمان مسلط جهانی وا داد و گویی پایان تاریخ را باور کرده بود.اما پایان تاریخ و ظهور ابر انسان یا همان انسان کامل افسانه ای بیش نبودادعایی که اشاعه تروریسم و بنیادگرایی که خود حاصل عملکرد غلط قدرتهای غربی در چارچوب جنگ سرد بود به همراه نسل کشی های متعدد  در دارفور ،روآندا و تبعیض نژادی در فلسطین و تداوم تنازعات منطقه ای و رشد روزافزون شکاف غنی و فقیر تسلط کارتلها و شرکتهای فراملیتی ،تداوم یکجانبه گرایی و تکثیر روزافزون تسلیحات کشتار جمعی وتغییرات آب وهوایی و اخیرا جنگ سرد نوین در منطقه آسیای مرکزی خط بطلان پررنگی بر آن کشید.اینچنین بود که جریان نئولیبرالیسم به رغم ادعاهای گزاف مبنی بر ایجاد جهان بهتر و امن تر همچنان مشاهده می کند که صدها میلیون انسان در انتظار آب آشامیدنی و قرصی نان هستند.جریان روشنفکری مذهبی بر خلاف روشنفکذان دینی همواره با نئولیبرالیسم مرزبندیهای جدی داشته است و انتقادهای بنیادینی نسبت به داعیه داران این جریان ابراز داشته است.پیامدهای منفی جریان نئولیبرالیم بر جامعه ایران خُرد شدن افراد و اتمیزه شدن آنها، فرورفتن در لاک خصوصی  و اصالت به لذت طلبی، فرار از مسئولیت اجتماعی و اصالت بخشیدن به مصرف گرایی بوده است.روشنفکران دینی که بنا بر سرشت نازک نارنجی وار خود در انتطار مهیا شدن شرایط و ایجاد فضای مناسب برای فعالیت خود هستند در دوران اصلاحات آنچنان از ترفندهای رقیبان محافظه کار خود ناله می کردند گویی انتظار داشته اند تا رقیب در برابر ایده های انها سر تعظیم فرود آورد و با انتشار چند مقاله و چند نطق سنگر به سنگر پیشروی کنند.آنها به جای تکیه بر نیروهای اجتماعی مانند معلمان ،کارگران وکلا ،پرستاران و پزشکان و به جای تقویت این اصناف آنچنان نالیدند که مردم با رویگردانی از آنها نشان دادند که از نق زدن متنفرند و به دنبال مردان عملند.

روشنفکران دینی همچنان خود را بر فراز جریانهای روشنفکری ایران می دانند و هیچ گونه نقدی را نسبت به خود بر نمی تابند و منتقدان را با انواع و اقسام اتهامات خلع سلاح می کنند واینچنین غرور کاذبی خود بزرگترین مانع در تبیین وضعیت موجود است.

سخنی با مراد فرهادپور

مراد فرهاد پور از چهره های علمی توانایی است که با توجه به امکانات محدود خود تا حد توان تلاش کرده است به نوبه خود در عرصه روشنفکری تاثیرگذار باشد و از این منظر نیز مرزبندی اش را با قدرت مشخص کرده  و از دیدگاه اندیشه انتقادی نقدهای بنیادینی نیز به جریانهای روشنفکری دینی وارد کرده است.این نقدها در بسیاری از موارد اصولی بوده به خصوص آنجا که با انتقاد از فلسفه تحلیلی نسبتی مستقیم میان این رویکرد و اشاعه دلال بازی ،رانتخواری ،سیاست زدایی پوپولیستی  برقرار می کند.نقد ایشان به عرفانی که بوی صوفیگری می دهد و از بطن تحولات اجتماعی به خلوتگاههای ذهنی فرار می کند کاملا درست است.نقطه نظرات ایشان در مورد پس روی فکری روشنفکری دینی کاملا صحیح و منطقی است.وی آفات جریان نئولیبرالیسم را بر کشور به خوبی می شناسد و از فروریختن پایه های "مای جمعی"و فرار از مسئولیتهای اجتماعی به خوبی آگاه است.اما پرسشی که اینجا مطرح می شود اینجاست که چرا وی در نوشته ها و مصاحبه ها ی خود هیچ گاه اشاره ای  به جریان روشنفکری مذهبی که در بسیاری از موارد اشتراک نظر با ایشان دارد نکرده است.جریان روشنفکری مذهبی حتی شدیدتر از مراد فرهاد پور به روشنفکری دینی انتقاد دارد اما آقای فرهاد پور هیچ گاه تلاش نکرده است با این جراین گفتگوی تعاملی و انتقادی داشته باشد.

 

انتقاد دیگر نسبت به ایشان می تواند تا حدودی از جنس انتقاد به روشنفکری دینی باشد.در هر صورت جامعه ایران از پیچیدگیهای خاصی برخوردار است و سیر تحول درآن مستلزم شناخت عینی از مناسبات اجتماعی ،پیوندهای فرهنگی  روحیات ملت ایران است. گمان می رود رویکرد اقای فرهادپور نیز در مواردی انتزاعی است و رویکرد انتزاعی ایران  توان طرح پرسشهای بنیادین ندارد  .به عنوان مثال روشنفکران انتزاعی محور به این پرسش که چرا در جامعه ایران به رغم وجود پرسابقه جریان نواندیشی در نیل به دموکراسی و توسعه ناکام مانده است  و به رغم تحولات فراوان دورهای باطل را پذیرا شده است فکر نمی کنند.

نقد دیگر نسبت به ایشان تعیین نسبت با ایران و جهان است.باید پرسید تحول در ایران الزاما منوط به تحولات جهانی است؟از اظهار نظرها و نوشته های ایشان چنین بر می آید تا در روابط نظام بین الملل تحولی صورت نگیرد تحول در ایران غیر ممکن است.این رویکرد اصالت را به بیرون می دهد و ایمان خود را به "سیاست مردمی "که فرهادپور آنرا در برابر سیاست قدرت می نشاند از دست می دهد.تلاش برای تحقق اراده جمعی دموکراتیک که مراد فرهادپور نیز بر آن صحه می گذارد نیازمند سیر در ایران ،شناخت مبانی فرهنگی ،ساختارهای اجتماعی و روحیات ملی یک جامعه است.تردیدی نیست که ویژگیهای دورانی نیز می بایست مورد توجه قرار گیرد.این فقدان شناخت از جامعه و عدم توجه به شتاب تحولات و فقدان بازتعریف ایران و چشم پوشی از عناصر جدیدی که در عرصه معادلات ایران وارد می شوند خود باعث گیجی و ابهام در اتخاذ رویکرد مناسب می شود.

در نهایت اینکه نقدهای مراد فرهادپور تا حدود فراوانی به جریان روشنفکری دینی به جاست و اینکه روشنفکری شهرتی جهانی داشته باشد یا نداشته باشد آنچنان مهم نیست مهمتر این است که زوایای پیچیده جامعه ایران را بشناسد و پرسشهای نو طرح کند وبا نیروهای اجتماعی وارد گفتگویی سازنده شود.

 

توضیح:این مطلب در ۱۹/۶/۱۳۸۷ در روزنامه کارگزارن منتشرشده است
نوشته شده توسط مجتبی نجفی در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 |
 

گفتمان امنیتی جمهوریخواهان وپرونده هسته ای ایران

 

انتخابات نوامبر آمریکا  از ابعاد مختلفی اهمیت فراوانی دارد.این انتخابات می تواند همه پرسی مردم آمریکا درمورد عملکرد دولت بوش  در  عرصه های داخلی و و بویژه بین المللی باشد.مشکلات متعدد ایالات متحد در عراق و افغانستان به تقویت تروریسم و ایجاد فضای حیاتی برای تروریستها منجر شده است.طالبان در افغانستان احیا شده و عراق همچنان به دلیل فقدان امنیت قربانی می دهد.صدها هزار کشته عراقی و چند هزار تلفات نیروهای امریکایی راهبرد دموکراسی هدایت شده جرج بوش و نئومحافظه کاران آمریکایی را با تردیدهای اساسی روبرو کرده است.حتی بسیاری از حامیان حمله به عراق امروز بر ناکارآمدی و عدم موفقیت دولت بوش تاکید می کنند به گونه ای که فرانسیس فوکویاما از اینکه جرج بوش جنگ عراق را فصل نوینی از آزادی انسان می داند به شدت بر آشفته می شود"گمان می کنم رئیس جمهور روی زمین زندگی نمی کند" (1)

 

دولت بوش که تحت تاثیر جریان نئومحافظه کاری آمریکا راهبرد سیاست خارجی خود را مبارزه با محور شرارت عنوان کرده بود به بهانه اشاعه ارزشهای لیبرالی و با تکیه بر گفتمان آزادی سیاست حمله پیشگیرانه را با بهره برداری از حملات 11 سپتامبر  و اعلان مبارزه با تروریسم آغاز کرد ؛سیاستی که با حمله به افغانستان آغاز شد و در مورد عراق نیز عملی شد.مبنای حمله پیشگیرانه" جنگ بدون کشته "بود تا از طریق اشغال نظامی کشورهای متخاصم روند  دموکراتیزاسیون  در کوتاهترین زمان ممکن تحقق یابد.کشته های بی شمار بویژه در عراق نشان داد "جنگ بدون کشته"تنها در زمان تصرف کشور مورد نظر صادق است اما سالها ناامنی بسیاری از مردم عراق را بی خانمان کرد و شعله های سوزان  ترور بر جامعه عراق سایه افکند تا گروهها واقشار مختلف عراقی قربانی سوءقصدهای تروریستی شوند.به رغم تلفات بیشمار  جریان نئومحافظه کار امریکا همچنان جنگ عراق را اقدامی معقول و پیشروانه می داند که باعث شده است با سقوط دیکتاتوری صدام  ملت عراق صاحب قانون اساسی ،پارلمان ،دولت منتخب و رسانه های آزاد شود.جان پودهورتز که از بنیانگذاران جریان نئومحافظه کاری آمریکا محسوب می شود در این زمینه با قاطعیتی خاص می گوید:".... از ابتدا بر این تصور بودم که دموکراسی در عر اق چه از لحاظ نظامی و چه از لحاظ سیاسی پیروز خواهد شد. آشکارا در مسیر موفقیت قرار گرفته ایم.القاعده در عراق تقریبا نابود شده است ,صدر و هوادارانش تضعیف شده اند.همچنانکه با تعجب در بصره مشاهده کردیم ارتش عراق امروز نقش عمده ای را ایفا می کند.عراق امروز صاحب یک پارلمان,دولت منتخب و قانون اساسی است.این کشور با احتیاط و در روند تدریجی به سوی آشتی ملی گام بر می دارد. تغییرات نسبت به زمان صدام غیر قابل تصور بوده اند  و عراق در نهایت کار به متحد جهان آزاد به خصوص ایالات متحد در مبارزه با تروریسم تبدیل خواهد شد."(2).دیک چنی با وجود انتقادهای فراوان نسبت به دولت بوش در راه اندازی جنگهای پیشگیرانه به همراه دوستان نئومحافظه کار خود خواستار برخورد نظامی با ایران است گزینه ای که تیم رایس در وزارت امور خارجه با آن مخالفت می کند.از سوی دیگر جنگ طلبان اسرائیلی در انتظار شکست مذاکرا ت ایران و غرب نشسته اند تا به اقدام نظامی علیه تاسیسات هسته ای ایران متوسل شوند.هر چند برخی تحلیلگران مانورها و تحرکات دولت اسرائیل را اهرم فشار علیه ایران می دانند اما تجربه حمله به ازیراک عراق و الکبار سوریه نشان از راهبرد پیشگیرانه اسرائیلی ها در مقابله با رقبای منطقه ای خود می دهد راهبردی که بر گرفته از ارا و افکار بن گوریون است.

پرونده هسته ای ایران حدود 6 سال است که دوره ای پرتنش میان غرب و جمهوری اسلامی را بوجود آورده است.ایران در طول 6 سال گذشته بر حق خود مبنی بر دستیابی به فن آوری هسته ای تاکید می کند و مدعی است فعالیتهایش مطابق با معاهده NPT است و غرب به خصوص ایالات متحد به همراه متحد استراتژیک خود اسرائیل ایران را به تهیه تسلیحات نظامی اتمی متهم می کنند.وجود تسلیحات کشتار جمعی  در زمان زمامداری صدام حسین که بهانه ای برای جنگ علیه عراق بود انکار شد موضوعی که امروز ادعاهای ایالات متحد را مبنی بر تلاش ایران جهت دستیابی به تسلیحات اتمی با ابهام های اساسی روبرو کرده است.شاید به این دلیل است که دولت بوش بر خلاف قضیه عراق سعی می کند از یکجانبه گرایی پرهیز کند و اجماع جهانی را علیه ایران بوجود آورد.منتقدان داخلی دولت  از ارجاع پرونده هسته ای ایران به شورای امنیت انتقاد می کنند و عامل اصلی آنرا دیپلماسی ناکارآمد دولت احمدی نژاد می دانند .در مقابل رییس جمهور ایران نیز سیاست دولت سابق را سازشکارانه می داند و نسبت به تعلیق داوطلبانه غنی سازی اورانیوم انتقادهای اساسی وارد می کند.ایالات متحد و متحدین غربی اش ایران را به اتلاف وقت و بازی با زمان متهم می کنند.برخی از تحلیلگران امریکایی اعتقاد دارند ایران منتظر پایان دوره زمامداری جرج بوش و شکست جمهوریخواهان در انتخابات امریکاست.

 

انتخابات امریکا و مناقشه هسته ای ایران

نطر سنجی های صورت گرفته از سوی نهادها و رسانه های معتبر امریکایی از پیروزی احتمالی باراک اوباما خبر می دهند.اوبامای جوان که با مواضع تحریک بر انگیز خود هیلاری کلینتون را شکست داد در تمامی نظر سنجی های صورت گرفته در مورد مسائل داخلی ایالات متحده از جمله معضلات اقتصادی ،بهداشت،تامین اجتماعی ،قیمت بنزین ،مهاجرت و...از رقیب جمهوریخواه خود پیشی گرفته است.اما در نظرسنجی اخیر واشنگتن پست /ABC در16 ژوئیه از میان افرادی که اعلام کرده اند قصد شرکت در انتخابات را دارند تنها 50 درصد در مقابل 42 درصد مک کین از اوباما حمایت کرده اند.کسانی که اعلام کرده اند حتما در این انتخابات شرکت خواهند کرد 49 درصد به اوباما رای مثبت داده اند و 46 درصد نیز مک کین را انتخاب کرده اند.این در حالی است که در نظر سنجی سی. ان. ان در برابر 45 درصد طرفدار مک کین 50 درصد به اوباما رای داده اند.این نظر سنجی ها در حالی عجیب است که 69 درصد آمریکاییها نسبت به سیاست بوش نظر منفی دارند.چرا کاندیدای دموکرات پس از شکست هیلاری کلینتون نتوانسته است جهشی رو به جلو داشته باشد؟یکی از دلایل مهم این روند ِکند  سیاست خارجی و امنیت ملی است که همیشه نقطه ضعف سنتی دموکراتها و اکنون باراک اوباما ست.بر مبنای  نطرسنجی  دموکراتها امیدوار بوده اند  فاصله اندک مک کین و اوباما زیاد شود.این فاصله زیاد با توجه به معضلات اقتصادی ایالات متحد و انتقادات ناشی از حمله به عراق و کشته شدن بسیاری از نیروهای آمریکایی در نظر دموکراتها طبیعی است اما نظرسنجی های اخیر نشان می دهند که اوبامای جوان فاصله اندکی با مک کین جمهوریخواه دارد.این فاصله اندک ستاد انتخاباتی اوباما را به تکاپو واداشته است تا زمینه های مختلف را بررسی کنند.

تنها زمینه ای که مک کین توانسته فاصله فراوانی از اوباما پیشی بگیرد سیاست خارجی و امنیت ملی است. تنها نقظه سیاه ، اعتماد 80 درصدی آمریکاییها به مک کین جهت تامین امنیت ایالات متحده ،رهبری نیروهای مسلح حاضر در عراق و افغانستان وتعامل با دیگر قدرتهاست حتی برای پایان بخشیدن به جنگ عراق که اکثریت آمریکاییها آنرا اشتباهی استراتژیک می دانند و می خواهند هر چه زودتر خاتمه یابد آنها به خلبان سابق جان مک کین بیشتر اعتماد دارند(47در صد در برابر 45)کسی که با تقویم خروج نیروها نیز  مخالفت می کند.نظر سنجی که از انتخاب کنندگان همه جناحهای سیاسی صورت گرفته نشان می دهد 80 درصد امریکایی ها مک کین را شایسته رهبری دستگاه دیپلماسی و تامین امنیت ملی دانسته اند در حالی که این رقم در مورد اوباما به 50 درصد می رسد.جمهوریخواهان اوباما را به بی تجربگی در سیاست خارجی و فقدان بینش راهبردی به مقوله امنیت ملی متهم می کنند.آنها با استفاده ازاهمیت گفتمان امنیتی در جامعه امریکا در تبلیغات خود بر این نکته تاکید می کنند که نامزد معرفی شده از سوی دموکراتها فاقد صلاحیت در تامین امنیت آمریکا و رهبری دستگاه دیپلماسی این کشور است. فاصله حداقلی میان اوباما و مک کین اهمیت گفتمان امنیتی را در جامعه آمریکا نشان می دهد گفتمانی که با حوادث 11 سپتامبر نزد مردم آمریکا از اهمیت فراوانی برخوردار شده است.تور بزرگ اوباما که با سفرهای وی به عراق، افغانستان ،اسرائیل، اردن ،آلمان، فرانسه و انگلیس انجام شد دقیقا به خاطر بر طرف کردن این نقطه ضعف برگزار شد.اوباما پیش از این سفر هیچ کارنامه مشخصی در زمینه سیاست خارجی نداشته است و شعارهای وی در انتخابات درون حزبی مبنی بر مذاکره بی قید و شرط با ایران و بازگشت نیروهای آمریکایی از عراق و تامین امنیت افغانستان نیز از سوی رقبای وی نسنجیده ارزیابی شدند.با شکست هیلاری کلینتون تیم سیاست خارجی دولت بیل کلینتون که بر گفتمان "لیبرالیسم بین المللی "تکیه می کند در خدمت کاندیدای جوان قرار گرفت.از آنزمان اوباما محتاطانه و با وسواس بیشتری سخن می گوید.چند روز قبل از تور مباحث مفصلی را در زمینه موضوعهای سیاست خارجی مطرح کرده است و دیدگاههای جهانی  خود را به گونه ای روشمند توضیح داده است و گزینه های سیاست خارجیش را در مقاله ای در نیویورک تایمز ،سخنرانی در واشنگتن و میزگردی در دانشگاه پوردو دو لافایت  تصریح کرده است.او توضیح داده است چگونه از ایالات متحد در برابر تهدیدهای قرن 21 محافطت خواهد کرد و در مسیر روند خلع سلاح هسته ای گام برخواهد داشت،کمک به توسعه را دوبرابر خواهد کرد و حضور نظامی آمریکا را در افغانستان تقویت می کند و در برنامه ای تدریجی (حداقل از 16 ماه آینده تا سال 2010)نیروهای آمریکایی را با مشورت ژنرالها و فرماندهان نظامی و بر حسب شرایط  از عراق خارج می کند.تیم خارجی وی انتظار دارد با این تمهیدات ویژه این نقطه ضعف نیز برطرف شود  تا فاصله با کاندیدای جمهوریخواه بیشتر شود.هر چند که تا کنون این فاصله فراوان ایجاد نشده است اما طبیعی است که پیشی گرفتن اوباما دلخواه اردوگاه جموریخواهان نیست.

 

ایران و گفتمان امنیتی امریکا

 

جمهوریخواهان برای فرار از شکست احتمالی انتخاباتی مترصد استفاده از فرصتهای استثنایی هستند.آنها در فضای امنیتی و پرفشار بهتر می توانند به حیات دوباره خود در کاخ سفید امیدوار شوند.ترساندن توده های مردم از طریق برجسته کردن دشمن راهکاری مناسب برای جلب برای آرای مردم آمریکاست.نا آگاهی سیاسی مفرط در جامعه امریکا می تواند عصای دست مک کین و یارانش شود. ریک شنکمن(Rick Shenkman) استاد دانشگاه جورج میسون و نویسنده کتاب " Just How Stupid Are We? Facing the Truth About the American Voter "مردم آمریکا را احمق خطاب می کند و در این زمینه می گوید:".. از 5 آمریکایی تنها   دو نفر می توانند قوای حکومتی را تشخیص دهند.5 سال بعد از حمله به عراق  از 7 امریکایی 6 نفر نمی توانند عراق را روی نقشه نشان دهند. در آغاز جنگ عراق 60 درصد مردم گمان می کردند که صدام حسین در حوادث 11 سپتامبر نقش اصلی داشته است در حالی که هیچ دلیل قابل استنادی نیز در اختیار نداشتند. من از واژه احمق  برای ایجاد شوک استفاده کردم.می خواهم بگویم که امریکایی ها هیچ شناخت سیاسی ندارند و از وقایعی که در جهان اتفاق می افتد اطلاعی ندارند.آمریکاییها طعمه هایی مناسب برای سیاستمداران هستند تا در موقع مناسب ازآنها بهره برداری شود."(3)

 

. این نا آگاهی سیاسی در فضاها ی متشنج این توان را دارد تا ضربات مهلکی بر دموکراتها وارد کند و بسیاری از آرای انتخاب کنندگان را روانه سبد جمهوریخواهان کند.فرید زکریا نیز در مقدمه اثر معروف خود "آینده آزادی اولویت لیبرالیسم بر دموکراسی"نیز اینچنین از فضا ی نا آگاهی در جامعه امریکا وفریبکاری احزاب سیاسی انتقاد می کند:"احزاب سیاسی آمریکا را در نظر بگیرید که امروزه سازمانهایی هستند ظاهرفریب.آنها دیگر آن نقش تاریخی شان را در فرآیند انتخاباتی آمریکا در مقام گزینشگر و حَکم نهایی ایفا نمی کنند.تحت سیطره نظرسنجیها و انتخابات اولیه احزاب تبدیل به ظرفهایی توخالی شده اندکه باید باسلیقه لحظه ای افکار عمومی پر شوند:نئولیبرال،محافظه کار یا هر چیز دیگر.یا بنگرید به نخبگان حرفه ای آمریکا برجسته تر از همه وکلای دعاوی-که روزگاری نوعی آریستوکراسی محلی با وظایف ومسئولیتهایی در قبال شهرهایشان بودند.آنها نه تنها منزلت و هدف اجتماعی خود را ازدست داده اند بلکه کلاهبردارانی حریص شده اند.نیروهایی که دموکراسی را هدایت می کردند به سرعت در حال اضمحلالند.". در این میان پرونده هسته ای ایران این قابلیت را دارد تا این گفتمان امنیتی را بر انتخابات  امریکا مستولی کند.تندروها انتظار دارند این مذاکرات شکست بخورد تا ضمن اجماع هر چه بیشتر جهانی علیه ایران خوراک داخلی در تبلیغات انتخاباتی فراهم کنند.حضور نیکلاس برنز  در نظر برخی از تحلیلگران گامی مثبت از سوی دولت بوش تلقی شده و برخی با اظهار امیدواری از این رویداد مهم سخن گفته اند.برخی دیگر نیز بر این عقیده اند نئومحافظه کاران سخت کیش در انتظار شکست مذاکرات نشسته اند تا تیم رایس را در وزارت امورخارجه منزوی کنند.حضور برنز در مذاکرا ت ژنو اینگونه جان بولتون را عصبانی کرده بود:"رایس به کانال دیدگاههای اروپا تبدیل شده است .رویکرد دولت در چرخش کامل نسبت به ایران شرم آور است"(4)جان پودهورتز نیز از بنیانگذاران نئومحافظه کاری در آمریکا به صراحت از حمله به ایران دفاع می کند.او که از سوی دولت بوش مدال آزادی دریافت کرده بود و "پاسدار صهیون"بالاترین نشان دولتی اسرائیل را از آن خود کرده بود علنا می گوید به نخست وزیر اسرائیل توصیه کرده است به ایران حمله کند.پودهورتز از جنگ جهانی چهارم سخن می گوید و انتشار گزارش جامعه اطلاعاتی آمریکا را شرم آور می داند.(5)جمهوریخواهان امیدوارند با فراهم شدن زمینه های برخورد شدید با ایران چه از طریق حمله نظامی و چه از طریق تحریمهای سنگین مانند قطع واردات بنزین و تبلیغات گسترده در مورد توان نظامی و هسته ای ایران آمریکاییها را نگران کنند.آنها با حل و فصل موضوع هسته ای ایران حیات سیاسی خود را از دست رفته می بینند و بر این مبنا از برخورد نظامی با ایران دفاع می کنند.بیل و کاترین کریستیزن دو تن از تحلیلگران سابق سیا نیز در این زمینه می گویند:" دولت بوش به دنبال غلبه بر ایران قبل از پایان دوره زمامداری خود است.اگر این پیروزی فوری قبل از انتخابات ریاست جمهوری نوامبر 2008 بدست آید پیروزی انتخاباتی جمهوریخواهان را تضمین می کند.بوش شاید با چنین سناریویی می خواهد در تاریخ جایی را برای خود اشغال کند و چنین سناریویی می تواند مسیر را برای او هموار کند. به نظر می رسد تنها ابزار موجود ما برای جلوگیری از جنین سناریویی اعتراضهای شدید و فراوان باشد. باید در سراسر جهان و هر روز نسبت به این رویداد احتمالی اعتراض کنیم. "(6)

در نتیجه نقش ایران در انتخابات آمریکا و تحولات هسته ا این کشور از اهمیت دوچندانی برخوردار شده است.پیشرفت مذاکرات می تواند دموکراتها را پیروز کند تا دستگاه دیپلماسی ایران بدون احساس خطر از جنگی که تبعات ناگواری را بر منطقه بر جای خواهد گداشت روند دیپلماتیک خود را با دقت بیشتری پی ببرد.اما سیاست دفع وقت و عدم پذیرش تعلیق در برابر تعلیق که از سوی خاویر سولانا مطرح شده است زمینه را برای نفوذ مجدد نئو محافظه کارانی مهیا می کند که در حال حاضر با توجه مشکلات فراوانی که در عراق  و افغانستان بوجود آمده است به حاشیه رفته اند.

1-Confluences Mediteraneen.شماره "اوج گیری خطرها"ترجمه مجتبی نجفی

2-مصاحبه جان پودهورتز با DRZZ

3-مصاحبه با لوموند

4-مصاحبه با لوموند

5-مصاحبه با DRZZ

6-آلترناتیو انترناسیونال.مارس 2008

توضیح:این مطلب در روزنامه کارگزاران منتشر شده است.

 

نوشته شده توسط مجتبی نجفی در چهارشنبه ششم شهریور 1387 |

لحظات سخت و پرتنش زندگی، دورانی آکنده از استرس و خستگی.با دنیا میانه ای ندارم.دنیای اتفاقات تلخ .دنیای رو به افول.همه چیز نابود شدنی است جز مطلق.همه چیز می رود جز حق.هیچ وقت اینگونه طالب  مرگ نبوده ام.20 روزی است مدام به مرگ فکر می کنم.مرگ پدیده ای مبهم اما هیجان انگیز.مرگ پایان رنج دنیاست و آغاز سرنوشتی جدید.سرنوشتی که نمی دانم خوب است یا بد.خیر است یا شر.حذف خدا از زندگی بزرگترین خیانت به نفس است."اگر خدا نباشد همه چیز مجاز است"

دنیایی که حرمت انسان شکسته می شود وواقعیت بی رحم زندگی جولان می دهد به پشیزی هم نمی ارزد.دنیای که در عصر مدرنیته اش صدها میلیون انسان محتاج آب نوشیدنی یا قرصی نان هستند ارزشی ندارد.دنیایی که نمادش فلسطین ،دارفور و روآندا باشند لجنی بیش نیست.اگر می خواهید دنیا را بشناسید به حاشیه های تهران سر بزنید.خیابانهای آکنده از گدا و کودک کار را ببینید .به لشکر معتادان بیندیشید.به خانواده های متلاشی شده نظر کنید.به مادران خونین جگرو پدران داغدیده بیاندیشید.دنیا آکنده از رنج است و رنجیدن فلسفه زندگی خودآگاهان است.دنیای توپها و تانکها ،دنیای بمبهای مهیب .دنیای زراندوزان و منفعت طلبان.قدرتمدارن بی شرم و حیا .دنیا دنیای قاچاقچیان مواد مخدر و سوداگران مرگ.دنیایی که از بدو تولد و در اوان زندگی انسان  را با مرگ آشنا می کنند.هر روز عراق صحنه ترور است و کشتار.افریقا قربانی نسل کشی است .اوستیا و آبخازیا فدایی معادلات قدرت.دنیا را با بمب هسته ای بشناسید که در ثانیه ای هزاران انسان را یعنی هزاران شعور هزاران احساس هزاران رویا را به کام مرگ می کشاند.دنیا را غلط تفسیر نکنید.دنیا تماشای مرغزارهای زیبا و رودهای خروشان نیست.دنیا غرق شدن در مستی و لذتهای گذرا نیست.دنیا لم دادن بر تختهای اراسته و زیبا نیست.دنیا پر است از بیداد .آکنده از فریادو ضجه های دردناک انسانهای له شده  در مناسبات کثیف قدرت.

برای نشان دادن دنیا  آدرس غلط ندهید.نه در کلانشهرها که به سیاهچالهاسر بزنید. نه به محله های با برجهایی سر به فلک کشیده که به حلبی آباد ها سر بزنید. دنیای که خیلی زود می گذردو نابود خواهد شد.دنیایی که افسون می کند و مسحور.دنیای که در آن قبح هر عملی می ریزد.هر عملی که تا دیروز فاجعه معرفی می شد امروز روزمره محسوب می شودو چقدر سخت است زیستن در جامعه ای چرتی و به خواب رفته.زیستن در میان داعیه داران ایدئولوژی فراموشی.دنیایی که در ان مقاومت و مبارزه بی معنی شده است.دنیای که عشق درآن به سخره گرفته شده و توحش جایگاه ترحم را اشغال کرده است.دنیایی که در یک چشم به هم زدن رفقایت به سادگی پرواز می کنند.نزدیکان و بستگانت هر لحظه در انتظار مرگند.این دنیا برای تشنگان قدرت.برای طالبان ثروت.این دنیا نثار مافیا نثار زورمندان متوحش.این دنیا برای سوداگران مرگ.این دنیا با تمامی لذتهایش از آن استیلاگران.دنیا برای آنها و خدا برای آزادگان.دنیا برای تخربیگران و خدا برای سازندگان.دنیا برای بدسگالان و خدا برای مهربانان.خدایا از این دنیای کثیف به تو پناه می بریم.

نوشته شده توسط مجتبی نجفی در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 |
 
محمد تقدیری هم رفت.خیلی زود.زودتر از آنکه همگان فکر کنند.محمد هم رفت تا بار دیگر این قانون بی روح وخشک انعطاف ناپذیر تکرار شود:"دوستی اتفاق است و جدایی قانون".با محمد نخستین بار در یکی از نشستهای تحکیم آشنا شدم.اگه اشتباه نکنم نشست مربوط به بررسی شرکت یا عدم شرکت در انتخابات بود.او از بچه هایی بود که در این مورد پرسشهای اساسی داشت.اهل بحث و گفتگو بود.نگاش حسابگرانه و فرصت طلبانه نبود.محمد از اون بچه هایی بود که نیاز هم نبود وقت زیادی رو براش شناختنش بذاری .بعضیا تو همون برخورد اول جذب می شند.از اون موقع هر وقت حنیف از شهر کرد خونمون میومد احوال محمد رو می پرسیدم.آخرین بار ماه پیش دیدمش .بعد از انتخابات تحکیم که برگزار نشد.اون هم از وضعیت بوجود اومده شاکی بود.به هر صورت تحکیم نمی تونه فضای فعالیت رو برا بچه های مث ممد فراهم کنه.خبر مرگ محمد رو مرتضی سمیاری داد.تا گفت اتفاق بدی افتاده خیلی ترسیدم چون شب قبلش کابوس می دیدم.وقتی گفت محمد تقدیری فهمیدم فوت کرده.از اون لحظه تا الان بغض گلومو گرفته وقتی هم دوستام خوابیدند راحت دارم گریه می کنم.شاید درست نباشه احساس درونیمو تو وبلاگ بگم اما باور کنید اگه نگم خیلی دلم می گیره.همیشه به داریوش علاقه خاصی داشتم.الان هم دارم داریوش گوش می کنم.هم دارم گریه می کنم و هم به محمد تقدیری فکر می کنم.تو این اوضاع بد تو این بی خاصیتی ها تو این بی تفاوتیها و تو این فضای کسل کننده و آکنده از سرخوردگی مرگ محمد هم اونم موقعی که به امثال اون نیازه گریه هم داره.دلم به حال خونوادش می سوزه که حالا حالاها باید با این غم بسازند و بسوزند.خدا بهشون صبر بده.یادش گرامی . 

ربنا اننا سمعنا منادیا ینادی للایمان .ان امنوا بربکم فامنا .ربنا فاغفرلنا ذنوبنا و کفر عنا سیئاتنا و توفنا مع الابرار"

"بار پروردگارا همانا شنیدیم صدای منادیگری را که ما را به سوی ایمان فرا می خواند،پس ایمان آوردیم.بارپروردگارا پس ببخش برما گناهنمان را و بپوشان بر ما سیئاتمان و ما را با آزادگان محشور فرما"

نوشته شده توسط مجتبی نجفی در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 |
 

 

 

هر تغییری که در مفاهیم ژئواستراتژیک رخ می دهد تاثیراتش را بر مرزهای جغرافیایی اعمال می کند.معنای این سخن این است که کشورها در انتخاب متحدین خود بینشی راهبردی اتخاذ می کنند.ما سعی می کنیم مبارزه طلبی ها و پیش بینی های برآمده از این بینش را مطالعه کنیم.

 

تقسیم مناطق ژئوپلیتیک بر مبنای اهداف راهبردی استوار شده است.این تقسیم نتیجه دوران جنگ سرد (1989-1948)است . کشورهایی که در دوقطب جهانی جایگاهی نداشتند با چالشها ها و مشکلات فراوانی روبرو بودند.

 

مناطق ژئو پلیتیک به دنبال سقوط جبهه های ژئواستراتژیک تغییرات و سازگاریهای را متحمل می شدند که در قلب آنها مناطق ژئوپلیتیک جدیدی ظهور می یافتند.خاورمیانه یکی از مراکزی است که در عرصه بین المللی جایگاه نخست را دارد.

 

از زمان فروپاشی دیوار برلین و و اتحاد آلمان ،ژئواستراتژیک معنای ژئواکونومیک به خود گرفت.هدف اصلی استفاده از استراتژیهای اقتصادی برای نیل به اهداف سیاسی ،اقتصادی ،نظامی و امنیتی بود.منابع انرژی ،مسیر و ابزارهای حمل و نقل به عنوان تنها اهداف ژئواکونومی تلقی می شدند.

یکی از  مناطقی که از اهداف ژئو اکونومی محسوب می شود خلیج فارس است جایی که ایران حضور دارد.ایران قویترین کشور منطقه است که نه تنها به ارزشهای بین المللی سالهای 60 و 70 دست یافت بلکه در زمان فعلی نیز در مصالحه های منطقه تواناییهای فراوانی دارد.برخی بر این تصورند که با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی ایران ارزش استراتژیک خود را از دست داده است اما بر خلاف این تصور ایران از زمان پایان جهان دوقطبی ارزشهای منطقه ای بیشتری بدست آورده است.قدرتهای جهانی که در راس آنها ایالات متحده است پیش بینی می کنند که ایران در بلند مدت به متحد آمریکا  تبدیل خواهد شد.

 

اتحاد استراتژیک میان کشورهای منطقه خلیج فارس و دریای خزر که نقش مهمی را در حوزه انرژی در سراسر جهان ایفا می کنند می تواند جهتی مشترک با منافع ملی شان داشته باشد.پژوهشگران مراکز مطالعاتی استراتژیک نشان دادند که ایران ،عراق،مصر  و اسرائیل کشورهای تاثیرگذارتر خاورمیانه هستند.

 

در واقعیت ایران که چهارراه استراتژیک منطقه است به دیگر کشورهای این منطقه اهمیت فزاینده ای می دهد و به  کلید استراتژیک منطقه تبدیل شده است.به این دلیل است که در اجلاس بین المللی که برخی کارشناسان ژئوپلیتیک نیز حضور داشتند کارشناسی اتریشی  در آخرین اثر خود عنوان کرد ایران مرکز استراتژی جهانی است.شناخت چالشها و منافع مختلف می تواند دولتمردان ایران را به سوی یک استراتژی امنیتی و منافع ملی جهت دهد.

 

ژئوپلیتیک انرژی خاورمیانه

 

آنتونی کوردسمن کارشناس مسائل خاورمیانه در اجلاسی که  چندی پیش در واشنگتن دی سی با عنوان "ژئوپلیتیک انرژی و دورنما یش"برگزار شد این پرسش را مطرح کرد:آیا خاورمیانه می تواند به عنوان مرکز انرژی و صادر کننده نفت و گاز بازار بین المللی در نظر گرفته شود؟

 

 

 

نمی توان به این پرسش به دلیل چالشها و رویاروییهای منطقه ای پاسخ مناسب داد.کوردسمن اعلام کرد که خاورمیانه تنها منبع انرژی در قرن بیست ویکم خواهد بود.اجلاس دیگری در اوریل 1999 در واشنگتن دی سی برگزا شد ودر آن تمامی شرکتهای بزرگ نفتی شرکت کردند:در آن اجلاس عنوان شد که تا سال 2050 تنها دو کشور ایران و عراق  ذخایر انرژی را در اختیار خواهند داشت.شاید به این دلیل است که نیروهای متحد در عراق حضور چشمگیر دارند زیرا عراق یکی ازاهداف آمریکا در خاورمیانه در قرن 21 است.

 

ما می خواهیم پرسش زیر را مطرح کنیم:منافع امریکا در منطقه خاورمیانه چیست؟می توان این منافع را بر شمرد:امنیت اسرائیل،صلح اعراب - اسرائیل ،دسترسی به منابع انرژی.

 

 

ممانعت از تکثیر تسلیحات کشتار جمعی و توسعه اقتصادی دیگر کشورها ،برقراری ثبات و تعادل داخلی و کنترل تروریسم  از دغدغه های مهم آمریکا در این منطقه از جهان محسوب می شوند.

 

حضور آمریکا در خاورمیانه امکان کنترل انرژی جهان را برای این کشور فراهم می کند کشوری که حضور قدرت دیگری را تحمل نمی کند.گرایش آمریکا در حوزه استراتژیک جای می گیرد و هیچ وقت تصور نمی کند که قدرتهای جهانی دیگری همچون اتحادیه اروپا ،روسیه  یا چین در منطقه حضور فعال داشته باشند.به علاوه اینکه امریکا تمایلی ندارد قدرت مستقلی در عرصه منطقه ای و جهانی ظهور یابد.برعکس، این کشور وابستگی منطقه را پذیرفته است.تعارضات ،انقلابها  و بی ثباتی ها منطقه خاورمیانه با اهداف استراتژیک ایالات متحد که در پی حفظ منافع خاص خود است همخوانی ندارد و بالطبع از هر گونه ناپایداری منطقه ممانعت به عمل می آورد.آمریکا به خوبی می داند که تروریسم یک سیستم ویران شده است و در تمامی مناطق جغرافیایی حضور ندارد.این کشور به خوبی می داند که با ابزار صرف نظامی نمی توان با تروریسم مبارزه کرد.در واقع مبارزه علیه تروریسم و اصطلاح خاورمیانه بزرگ در آغاز قرن 21 بویژه بعد از 11 سپتامبر 2001 مطرح شده اند.

 

نقطه انتهایی خاورمیانه بزرگ در غرب مرزهای شرقی افغانستان و پاکستان است؛در شمال مرزهای شمالی قزاقستان و جنوب قفقاز است؛در شرق مرزهای غربی مصر ،اتیوپی ،سومالی ودر جنوب دریای عربی است.این منطقه بزرگی است که امنیت دریای مدیترانه ،دریای سرخ و خلیج فارس را در بر می گیرد و حوزه بزرگ وجدیدی از ژئوپلیتیک را در آستانه قرن 21 به دلیل وجود منابع انرژی پوشش می دهد.

 

 

منطقه استراتژیک خاورمیانه بنا بر دلایل تاریخی و جغرافیایی همیشه قلب بحرانها بوده است و عوامل دیگری مانند افزایش جمعیت و توسعه شهری ،زمینه مشکلات اقتصادی و تضعیف دولتها را  بوجود آورده اند.باید ناسیونالیسم و اسلام را نیز به این عوامل افزود.آمریکا می خواهد در کشورهای دوست منطقه نه انفجار جمعیتی وجود داشته باشد و نه مهاجرت روستانشینها به سمت شهرهای بزرگ مشکلات عدیده اقتصادی و بحرانهای اجتماعی را نهادینه کند زیرا این بحرانها امنیت اجتماعی را در معرض خطر قرار می دهد و باعث شورش و آسیب می شوند.به این دلیل است که ایالات متحد به منظور نیل به اهداف  استراتژیک خود سرمایه گذاریهایی را برای توسعه این کشورها انجام می دهد.

 

ثبات منطقه تاثیر مستقیمی بر کشورهای خلیج فارس و در میزانی گسترده تر بر کشورهای اروپایی به جای می گذارد.انفجار جمعیتی  رشد مستعد کشورهای خاورمیانه گرایش مهاجرت به کشورهای دیگر به خصوص کشورهای اروپایی را تقویت می کند.

 

هر کشور اروپای غربی به کارگران مهاجر نیاز دارد اما در بلند مدت این موضوع باعث ناامنی و مشکلات اجتماعی می شود.اگر یکی از مشکلات کشورهای خاورمیانه بیکاری است باید تورم و بدهی های خارجی که زمینه اصلاحات اجتماعی را آماده می کند اضافه کرد.به این دلیل است که امریکا  در اهداف استراتژیک خاص خود منافع اقتصادی و سیاسی را دنبال می کند.برخی کشورها ی این منطقه در حال تهیه توانایی استراتژیکی هستند که در خدمت دیپلماسی فعال قرار بگیرد.آنها همچنین تلاش می کنند توافقنامه های جدید ژئوپلیتیک را منعقد کنند و به فناوری هسته ای دست یابند و تلاش کنند منطقه ناامن شود.بر این مبناست که برخی متخصصان بر این تصورند که کشورهای خاورمیانه در آینده ای نزدیک در عرصه بین المللی در بهترین موقعیت ممکن قرار خواهند گرفت.

 

ژئوپلیتیک حمل و نقل انرژی

 

در قرن 21 دریای خزر و خلیج فارس به عنوان قلب جهان در نظر گرفته شده اند.صادرات انرژی از این مناطق بر ساختار ژئوپلیتیک کشورهای صادرکننده نفت و گاز تاثیربزرگی دارد.این موضوع می تواند امکان ایجاد گروههای متحد جدیدی را برای آمریکاییها فراهم کند.کشورهایی مانند اردن ،فلسطین ،اسرائیل ،امارات متحده عربی ،سوریه و ترکیه یکی از گروههایی است که از سوی امریکا پیشنهاد شده که نمی تواند گروهی جامع باشد.اگر این اندیشه امریکاییها جامه عمل به خود بپوشاند شاهد تغییرات فراوانی در منطقه خواهیم بود.

 

یکی از مشکلات عمده ژئوپلیتیک ابزار حمل و نقل نفت  و گاز به بازار جهانی است.خط لوله ای  که برای حمل و نقل نفت  دریای خزر از طریق روسیه به سمت بنادر دریای سیاه یا از طریق ایران به سمت خلیج فارس  یا دریای عمان در نظر گرفته شده است اقتصادی ترین مسیری است که طی آن صادرات به کشورهای اروپایی و آسیایی تسهیل می شود.برای اینکه خط لوله برای رسیدن به بنادر خلیج فارس یا دریای عمان از ایران عبور کند این کشور نیازمند بازنگری کامل در سیاست خارجی خود به منظور ارائه تعریفی مطلوب از تهدیدهای موجود است.اگر ایران این ایده را عملی کند منافع ملی و حیات سیاسی کشور در طول قرن 21 تضمین خواهد شد.به طور خلاصه می توان گفت جغرافیای حمل و نقل نفت ژئواستراتژی منطقه را شکل خواهد داد.اگر خط لوله از ترکیه به سواحل مدیترانه برسد با  ناامنی و تهدیدهای ساکنان منطقه قفقاز جنوبی و بویِژه کردهای ترکیه روبروست.

 

تمامی متخصصان ژئوپلیتیک در اینکه ایران به قلب ژئوپلیتیک قرن 21 تبدیل خواهد شد متفق القول هستند و معتقدند که ایران تنها کشوری خواهد بود که از طریق آن خط لوله در امنیت کامل به سواحل خلیج فارس و دریای عمان می رسد.این طرح این امکان را برای کشورهای .سی ای اس فراهم می کند  از وابستگی به روسیه رهایی یابند و نفت خود را از طریق ایران به دریای آزاد انتقال دهند.هر گاه که کشورهای آسیای مرکزی در اندیشه انتقال نفت از طریق خط لوله ایران بوده اند با واکنش شدید روسیه مواجه شده اند. اگر طرح صادرات نفت از مناطق قفقاز و کشورهای دریای خزر از ایران عبور کند خاورمیانه در ابعاد ژئواکونومیک و ژئواستراتژیک اهمیت دو چندانی  خواهد داشت.صلح اعراب با اسرائیل دغدغه عمده منطقه است. وقوع چنین رویدادی در راستای منافع اسرائیل است زیرا روابط تجاری  این کشور با اتحادیه اروپا  بیشتر خواهد شد.

 

 

انفجار جمعیتی و روند رو به رشد شهر نشینی کارشنا سان را متقاعد کرده است که نیاز به آب در خاور میانه رو به افزایش است.اسرائیل بعد از جنگ شش روزه 1967 منابع آبی کرانه باختری و غزه را تصاحب کرده

است  و از این طریق 30 درصد از نیازهای آبی خود را برطرف می کند.ایران و ترکیه در خاورمیانه بزرگ اقبال بزرگی دارند زیرا این دو کشور در منابع آبی غنی  هستندو سیاست استیلا مدارانه ای را در این رابطه اتخاذ خواهند کرد.

 

مفهوم امنیت و الگوهای استراتژیک خاورمیانه بزرگ

 

کارشناسان استراتژی غربی گمان می کردند که امنیت یک واژه خاص وفرعی است در حالی که امروز امنیت را واژه ای بین امللی می دانند بدین معنا که امنیت یک منطقه به امنیت منطقه دیگر وابسته است و بالعکس.این وابستگی به کمک ارتباطات و اطلاعات رو به افزایش است.

 

نقش روسیه ،اتحادیه اروپا و آمریکا در خاورمیانه برجسته است.روسیه نسبت به ایران و ترکیه بسیار حساس است و اگر روزی تحرکات ضد روس در منطقه مشاهده شود این کشور نظاره گر نخواهد ماند.این امکان وجود دارد که روسیه بخواهد روابط ویژه ای با ایران  و دیگر کشورهای خاورمیانه برقرار کند تا از افزایش نفود آمریکا جلوگیری کند.

 

با توجه به رویدادهای داخلی ،منطقه ای و فرامنطقه ای 4 مدل از تئوریهای استراتژیک در آینده محتمل است:

1-آینده منطقه با اتخاذ یک سیاست باز در همین وضعیت باقی خواهد ماند اما اگر چین در صحنه حضور یابد و نفوذ خود را افزایش دهد رقیب ایالات متحد خواهد شد.در این وضعیت  ثبات سیاسی و امنیتی در چالش دو قدرت متعادل خواهد شد یا در انتظار قدرت ثالث می ماند.

2-برخورد تمدنها این برخورد باعث ایجاد رقابت میان کشورهای اسلامی و غربی خواهد شد وبه همبستگی کشورهای اسلامی منطقه منجر خواهد شد.در این مورد روسیه از کشورهای غربی حمایت خواهد کرد.برخی کارشنانسان سیاسی بر این عقیده نیستند که چنین برخوردی صورت خواهد گرفت اما احتمالا رژیمهای اسلامی بنیادگرا افزایش می یابند.

 

3-ناامنی:اگر برخی کشورهای منطقه جمعیتهای خود را کنترل و مدیریت نکنند آنها با شورشها ،تعارضها و حتی جنگهای داخلی روبرو خواهند شد.در چنین وضعیتی کنترل استراتژیک امکان پذیر نخواهد بود.

 

4-پایان تاریخ:فرانسیس فوکویاما گمان می کند آزادسازی کشورهای خاورمیانه به امنیت منطقه ای منجر خواهد شد و این تنها ابزار برقراری صلح میان اعراب و اسرائیلیهاست.

 

دموکراتیزه کردن رژیمها ،برقراری روابط تجاری بهتر،پذیرش ترکیه در اتحادیه اروپا،روابط با اروپا ،توسعه کشورهای منطقه و کاهش بحرانهای منطقه ای عواملی هستند که از سوی فوکویاما مطرح شده اند.مشکلات بی شمار فراوانی در خاورمیانه وجود دارند و می توان از خود پرسید آیا بقای رژیمهای فعلی تداوم خواهد دافت؟آیا در آینده شاهد ظهور رژیمهای جدیدی در منطقه خواهیم بود؟

 

همچنان میان قدرتهای جهانی در منطقه خاورمیانه به خاطر منابع ،کنترل  استراتژیک  ومسیر حمل ونقل انرژی رقابت وجود دارد.استراتژی آمریکا بر منافع خاصی بنیان یافته و به کشورهای متحد خود در منطقه کمک می کند مانع ناامنی داخلی شوند.آمریکا می خواهد به هر قیمتی حتی با استفاده از نیروی مسلح منابع انرژی منطقه خاورمیانه را کنترل کند و در صدد است منابع انرژی قفقاز و کشورهای آسیای مرکزی را تحت کنترل و استیلای خود در آورد.با این اوصاف تعجب اینجاست آمریکا با ایران گفتگو نمی کند.چه خوب بود آمریکا اینگونه نسبت به منطقه سهل انگار نبود و به هیچ اقدامی علیه ایران متوسل نمی شد.

 

توضیح:این ترجمه در روزنامه کارگزارن منشر شده است

 

منبع:geosrategique.com.

 

نویسنده:دکتر عزت الله عزتی استاد دانشگاههای تهران

 

ژانویه 2008

نوشته شده توسط مجتبی نجفی در دوشنبه هفتم مرداد 1387 |

زمانی که جرج بوش در پاریس ملاقات می کرد و در بحبوبه ای که سارکوزی به نظر می رسد مصمم است تا فرانسه را در لوای فرماندهی ناتو قرار دهد فهم ایدِئولوژی نئومحافظه کاران موضوعی جالب است.به اعتقاد نئومحافظه کاران از 11 سپتامبر ما وارد جنگ جهانی چهارم شده ایم.

"هر کس علاقه مند به بررسی مبارزه طلبی جنگ جهانی چهارم است یعنی جنگی که از 11 سپتامبر 2001 آغازشده در می یابد که تنها یک گزینه موجود است:انتخاب ایده های نئومحافظه کاری یا شکست در جنگ"این سخن نرمان پودهورتز(Norman Porhoretz) است .وی یکی از دو بنیانگذار نئومحافظه کاری است.او از دانشگاههای کلمبیا و کمبریج فارغ التحصیل شده است و بنیانگذار سه تینک تنک در امریکاست.پورهورتز یکی از طراحان "برنامه ریزی برای قرن جدید آمریکا"(PNAC)بوده است.طرحی که سند عمده ی سیاست خارجی امریکا در قرن 21 محسوب می شود.

وی سردبیر سابق  و مقاله نویس حال حاضر نخستین نشریه روشنفکری آمریکا یعنی COMMENTARY است و آثار فراوانی را نگارش کرده است که آخرین اثر "جنگ جهانی چهارم"()نام دارد.

در سال 2004 "مدال آزادی "بالاترین نشانی که از سوی دولت آمریکا به یک شهروند اعطا می شود از سوی جرج بوش به پورهورتز اعطا شد.در سال 2007 وی از سوی دانشگاه بارایلان() تل آویو" پاسدارصهیون "نامیده شد معتبرترن عنوان افتخاری که اسرائیل به یک خارجی اعطا می کند.

DRZZ:مدت زمان ریاست جمهوری جرج بوش در نوامبر آینده به پایان می رسد.به اعتقاد شما بزرگترین موفقیت وی چه بوده است؟

P:به نظرمن از رییس جمهوربوش به عنوان یک رییس جمهور بزرگ یاد خواهد شد.زیرا او به ماهیت تهدید فاشیسم اسلامی پی برد و راهبرد مبارزه با آنرا تهیه کرد.

 

DRZZ:آیا شما مخصوصا این تصور را در مورد عراق دارید؟

 

:Pجنگ عراق تنها میدان نبرد جهانی بود که من آنرا "جنگ جهانی چهارم" نامیده ام .جنگی که چندین جبهه دیگر از جمله افغانستان و ایران را پوشش می دهد.

 

DRZZ:آیا من درست برداشت کرده ام که شما اعتقاد دارید بزرگترین موفقیت این دولت خود دکترین بوش بوده است.؟

P:بله این کل حرف من است.خود دکترین بوش و روشی را که پی گرفت به رغم تمام انتقاداتی که در آمریکا و خارج از آمریکا مطرح می شود بزرگترین موفقیت او محسوب می شود.

DRZZ:تلقی شما از فاشیسم اسلامی چیست؟به نظر نمی رسد که شما صرفا به اسلام رادیکال نظر داشته اید؟اینطور نیست؟

 

P:نه.من اسلام سیاسی را حیوان "دوسر"می بینم.سر اول آن لائیک است و دومی مذهبی است.از یک سو رژیم صدام مشاهدهمی شود و از دیگرسو بنیادگرایی طالبان وجود دارد.بنیادگرایی که امروز یا ملاکراسی ایرانی جایگزین شده است.این دو گروه به اتحاد لازم برای مقابله با جهان آزاد رسیده اند.آنها در نظر دارند از هر ابزار ممکن برای برای کسب قدرت با هدف تخریب ارزشهای تمدنها و آزادیمان استفاده کنند.

 

:DRZZبه نظر من می رسد که در دوره نخست ریاست جمهوری بوش دو خط سیر قابل پیگیری است.اولی "نئومحافظه کار است و دومی "رئالیست"است .شما نیز اینگونه فکر می کنید؟

P:واقعیت کامل اینگونه نیست.من گمان نمی کنم که نخستین دوره ریاست جمهوری آنچنانکه برخی می گویند بر مبنای اصول "نئومحافظه کاری"بوده است. دوره دوم نیز نیز به طورویژه "رئالیستی"نبوده است.من بیشتر بر این اعتقادم که در  دو دوره ریاست جمهوری آمیزه ای از هر دو مکتب جریان داشته است.برخی آموزه های دکترین بوش در مرحله گذر از تئوری به عمل تحقق یافته اندبدون اینکه از لحاظ بنیادین "رئالیستی "محسوب شوند.

 

  DRZZ:برخی از انتقادات در مورد کاهش میزان کارآمدی بوش است به این خاطر که وی دو برنامه ایدئولوژیک را دنبال کرده است بدون اینکه بتواند صرفا یکی از آنها را به پختگی برساند.؟

 

P :من با برخی از این انتقاداتی که بر این عقیده اند که رییس جمهور بوش به طور کامل دکترین خود را عملی نکرد و در نهایت به جایی رسید که دو اندیشه متناقض را ارائه کرد موافقم.بر این مبناست که در جهان واقعی سیاستمداران  باید امتیازدهی های راهبردی را بپذیرند .رونالد ریگان بدون اینکه بینش کلی خود را در مورد جنگ سرد کنار نهد چندین بار این کار را کرد.بوش می بایست در مورد انتقادات بی رحمانه ای که به خصوص در جناح راست علیه وی ابراز می شد زیرکانه عمل می کرد.

 

:DRZZشما یکی از پدران  بنیانگذار نئومحافظه کاری هستید.این جریان غالبا در ایالات متحد بد فهم می شود و در اروپا بدتر درک می شود.تعریف شما از نئومحافظه کاری چیست؟

 

P:نئومحافظه کاری با پیشوند "نئو"شاخصه بندی می شود تا بر معنای "نو بودن"تاکید شود.ما گروهی نسبتا کوچک از روشنفکرانی بودیم که علیه گندیدگی ایده های پیشرفت گرایانه عصیان کردیم و از چپ منشعب شدیم و اواخر دهه شصت به جناح راست متمایل شدیم.ما ایده های خاص خود را مورد بازنگری قرار دادیم و بیشتر مابین مرکز و راست جایگاه خود را تثبیت کردیم.اما برای چه "نئو"؟زیرا ما گرایش نو را برای نئومحافظه کاران نمایند گی می کنیم و دیگر اینکه ما حاملان ایده های نوینی برای محافظه کاران هستیم.جوهر تفکر ما بر این اساس بود که امریکا تجسم خیر در جهان است ومسئولیتی در قبال امریکا ستیزی بر عهده ندارد .ما در برابر انتقادات جناح چپ از کشورمان دفاع می کنیم و از نقش فعالانه قدرتمان در امور جهانی حمایت می کنیم تا از این طریق آزادی و دموکراسی در هر جای ممکن اشاعه یابد.

شما می بینید بسیاری از افرادی که به عنوان نئومحافظه کار شناخته می شوند هیچ نقطه اشتراکی با ما ندارند .بوش ,چنی و رامسفلد محافظه کار بوده اند و تا آخر عمرشان نیز خواهند ماند.به این ترتیب نسل دوم بیل کریستول ,پسرم جان پودهورتز,دیوید بروکز  و دیوید فروم همیشه راست بوده اند و اردوگاه خود را تغییر نداده اند.بنابران آنها در تعریف دقیق از "نئومحافظه کاری "جای نمی گیرند.

:DRZZبه نظر شما کلید جنگ عراق کجاست؟اکنون از این ایده که نیروهای امریکایی با اعتماد به نفس کامل به پیروزی دست خواهند یافت چرخشی صورت گرفته است.؟

 

P:از ابتدا بر این تصور بودم که دموکراسی در عر اق چه از لحاظ نظامی و چه از لحاظ سیاسی پیروز خواهد شد. آشکارا در مسیر موفقیت قرار گرفته ایم.القاعده در عراق تقریبا نابود شده است ,صدر و هوادارانش تضعیف شده اند.همچنانکه با تعجب در بصره مشاهده کردیم ارتش عراق امروز نقش عمده ای را ایفا می کند.عراق امروز صاحب یک پارلمان,دولت منتخب و قانون اساسی است.این کشور با احتیاط و در روند تدریجی به سوی آشتی ملی گام بر می دارد. تغییرات در زمان صدام غیر قابل تصور بوده اند  و عراق در نهایت کار به متحد جهان آزاد به خصوص ایالات متحد در مبارزه با تروریسم تبدیل خواهد شد.

DRZZ:این پرسش مستقیما به عراق ارتباط دارد.شما از بمباران ایران در زمان گذشته و حال حمایت می کنید.به اعتقاد شما رییس جمهور بوش به این اقدام متوسل می شود؟آیا گزارش   NIE در نوامبر 2007 این امکان را از بین برد؟

P:من همواره دولت بوش را تشویق کرده ام تاسیسات اتمی ایران را بمباران کند.این اقدام همیشه ممکن است که اتفاق بیفتد حتی اگر بعید به نظر برسد.و این هم به خاطر گزارش شرم آور NIE است که اطلاعات غلطی را به جهان در مورد تهددید برنامه هسته ای ایران ارائه کرد.من چندین بار این موضوع راگفته ام و نوشته ام:ملاها هیچ نیتی برای دست برداشتن از این اسلحه از طریق مذاکره و دیپلماسی ندارند.تنها روشی که می تواند روند آنها را متوقف کند حملات نظامی است.من گمان می کنم ک اسرائیلی ها فعالانه خود را برای چنین احتمالی  با حمایت یا بدون حمایت آمریکا آماده می کنند. اسرائیل نمی تواند منتظر بماند تا ایران به سلاح اتمی دست یابد.شکی نیست که تبعات دخالت نظامی شدید است اما خطر ناشی از یک بمب اسلامی جدی تر است.

 

DRZZ:شما در ماه مه 2007 خصوصی با بوش دیدار کردید و به وی توصیه کردید به ایرن حمله کند....

 

P:فکر کنم ماه آوریل بود در هر صورت در فصل بهار بود...

 

 

DRZZ:آیا حدس می زنید که گزارش NIE پاتکی به کتاب شما و مباحثتان نزد رییس جمهور بود؟

 

P:من خود را تاین اندازه مهم نمی دانم(خنده)...می دانم که جامعه اطلاعاتی آمریکا تیشه به ریشه دکترین بوش می زند.این در حالی است که نقش جامعه اطلاعاتی باید به ارائه تحلیلها ی مستقل برای کمک به رییس جمهور در تصمیم گیریهایش محدود شود.سیا و دیگر آژانسهای مخفی در روندی منظم گزارشهای محرمانه را با هدف تخطئه کردن بوش در اختیار مطبوعات قرار می دهند.گزارش 2007 عملی خرابکارانه بود که می توان ار آن به عنوان تله ای نام برد که از سوی NIE برای من و برخی دیگر فراهم شده بود تا از هشدار به بوش در مورد تهدید قریب الوقوعی که ایران می تواند متوجه امنیت بین المللی کند ممانعت به عمل آید.حسرت بزرگ اینجاست که این تاکتیک موثر واقع شد.

 

DRZZ:اسرائیلیها در سپتامبر 2007 سایت هسته ای سوریه را که با کمک کره شمالی ساخته شده بود بمباران کردند.آیا این اقدام دلیلی بر این ادعا نیست که اعمال تحریم به عنوان تلاش های دیپلماتیک د رمواجهه با یک دولت شرور بیهوده است؟

P:قطعا.تحریمها نمی توانند در مقابل عزم راسخ ایران تاثیرگذار باشند.دیپلماسی نیز نمی تواند بوالهوسی های کره شمالی را مهار کند.من متاسفم که ریس جمهور تحت تاثیر فضای سیاسی آمریکا  مجبور شد این سیاست بی فایده را اتخاذ کند.کره شمالی به هیچ وجه اطاعت پذیر نیست.به همین ترتیب ایران چیزی را تکذیب می کند که همه میدانند:آنها بمب  می خواهند.این هدفی است که می خواهند به هر قیمتی به آن برسند.

DRZZ:آیا شما مشاور نخست وزیر اسرائیل بوده اید....

P:(خنده)

DRZZ:می دانم این سووال بهتر است..اگر شما مشاور نخست وزیر اسرائیل بوده اید چه مشاوره هایی به اوداده اید تا با خطرهایی که اکنون اسرائیل با آن مواجه است مقابله کند؟

P:من به او چیزی را گفتم که به رییس جمهور بوش گفتم:تنها راه ممانعت ایران از دستیابی به بمب اتمی بمباران سایتهای هسته ای است.این موضوع صرفا مساله ای امنیتی برای اسرائیل نیست بلکه به بقای این کشور بستگی دارد.

DRZZ:این سووال بیشتر به اروپا مربوط می شود..اروپا و به طور خاص فرانسه چگونه می توانند ایالات متحد را در جنگ جهانی چهارم کمک کنند.؟

P:واضح است که ورود سارکوزی تصویری راکه ما از فرانسه در ذهن داشتیم تغییر داده است.این سخن سارکوزی که "ایران اتمی از بمباران ایران بدتر است"قابل توجه است.من نمیدانم آیا او آماده است که گفتار خود را عملی کند.اما در هر صورت او در مسیر صحیحی گام برداشته است.به موازات آن به اروپایی ها می گویم:از رفتار نرم با مدافعان فاشیسم اسلامی دست بردارید و برای مبارزه با آن به ایالات متحد بپیوندید .زیرا جزم اندیشان صرفا در اندیشه نابودی کشور ما نیستند بلکه می خواهند کلیت جهان آزاد را بر باد دهند.

DRZZP:به انتخابات ریاست جمهوری بپردازیم.دبدگاه شکا در مورد باراک اوباما کاندیدای دموکراتها چیست؟

P:من به صراحت می گویم میتوانم اشتباه کنم اما فکر نمی کنم آمریکا بتواند شاهد ریاست جمهوری فرد چپگرایی همچون اوباما باشد.کاندیدایی که در مورد عراق مایوسانه صحبت می کند.فکر نمی کنم چنین شخصی بتواند رییس جمهور ایالات متحد شود.اگر او انتخاب شود من باید بپذیرم که کشوری را که در آن زندگی می کنم  نمی شناسم.آمریکایی را که من می شناسم اوباما را انتخاب نخواهد کرد.

DRZZ:دانیل پیپز (Daniel Pipes)در مصاحبه ای که با "blog drzz"انجام داد مدعی شد که باراک اوباما به ظرز فاحشی شکست خواهد خورد و حتی اگر شکست او از شکست مک گاورن() دردناک تر نباشد اما سنگین خواهد بود.

 P:من از موضع دانیل پیپز اطلاع نداشتم و خوشحالم که موضع اورا فهمیدم.او حق دارد.اوباما نمی تواند به کاخ سفید برود.درست است او مک گاورن جدید است.

DRZZ:رقیب او جان مک کین توانایی دارد ایده های نئومحافظه کاری را  در ایالات متحد و در سراسر جهان پیش ببرد؟

 

P:جان مک کین پیش بینی ناپذیر است .کسی نمی داند که او چه خواهد گفت و چه خواهد کرد.بدبن معنا او در یک زمینه بسیار نیرومند است:جنگ.مک کین به اهمیت جنگ جهانی چهارم نه تنها در عراق بلکه در ایران پی برده است و به این دلیل من از او حمایت می کنم.او از فاشیسم اسلامی به عنوان "مبارزه بنیادین عصرمان "سخن می گوید.

DRZZ:و بالاخره آخرین پرسش.امیدهای شما برای آینده نئومحافظه کاری چیست؟

P:نئومحافظه کاری آنچنانکه من می بینم آینده ای درخشان دارد.برخی گمان می کنند که این جنبش مرده است اما من اینگونه فکر نمی کنم.در حقیقت راه دیگری برای شکست فاشیسم اسلامی جز راه محافظه کاران وجود ندارد واین موضوع در مباحث عمومی نیز درک می شود.حتی  اگر باراک اوباما بر حسب سلسله تصادفهایی رییس جمهور شود در خواهد یافت که گزینه دیگری وجود نخواهد داشت. "هر کس علاقه مند به بررسی مبارزه طلبی جنگ جهانی چهارم است یعنی جنگی که از 11 سپتامبر 2001 آغازشده در می یابد که تنها یک گزینه موجود است:انتخاب ایده های نئومحافظه کاری یا شکست در جنگ"

DRZZ:با تشکر از حضور شما و آرزوی روزهای خوش تابستانی در نیویورک.

P:سوالات شما بسیارمستند بود و برای من لذت بخش .با آرزوی هفته ای خوش برای شما در پاریس

پی نوشت:این مطلب در روزنامه کارگزاران منتشر شده است.برای فهم جریان نئومحافظه کار آمریکا و ایده های جنگ ظلبانه آنها میتواند مفید باشد.

 

 

 

.

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط مجتبی نجفی در شنبه بیست و دوم تیر 1387 |
 

به بهانه چاپ دوم "سیاCIA)) و جهاد جنگهای نا مقدس"

تروریسم محصولی مشترک از ماکیاولیسم سیاسی ،جزم اندیشی دینی

روشنفکرفقید ادوارد سعید "سیا و جهاد " را اثری ارزشمند ،مهیج و عبرت آموز "میداند که برای فهم پدیده تروریسم  بین المللی و مطالعه دقیق آن شاهکار است.جان کالی روزنامه نگار آمریکایی  که روزگار حرفه ای خود  را در جنگهای  خاورمیانه سپری کرده است و با نگاهی تخصصی وقایع مربوط به این منطقه پرتنش جهانی را تجزیه و تحلیل کرده است آثار فراوانی را در مورد خاورمیانه و تحولات جاری آن تالیف کرده است.

کالی در این کتاب به بهانه حوادث 11 سپتامبر روند شکل گیری  هسته های تروریستی را در خاورمیانه به تفصیل بیان کرده است.او در مقدمه کتاب به نکته ای مهم و پند

آموز اشاره می کند:"کسانی که از اشتباهات تاریخی درس نمی گیرند محکوم به تکرار آنها هستند."کالی در این اثر واقعیتی تلخ  را نمایان می کند:بازی قدرت.بازی قدرت ایجاب می کند در صورت لزوم تمامی قواعد و ضوابط اخلاق مدارانه کنار گذاشته شود  و مناسبات مبتنی بر حفظ و کسب قدرت ایجاد شود.بر مبنای این مناسبات است که هر گونه جنایت و ویرانی توجیه می شود و به جای جهان آکنده از صلح و امنیت جنون و توحش رواج می یابد.

"سیا و جهاد" داستان عبرت آموزی است که از واقعیتهای تلخ جهان سیاست پرده بر می دارد.واقعیتهایی که انسانهای بی گناه را قربانی کرده است و ملتهای فراوانی  را زیر لوای گفتمان قدرتمدار به نابودی سوق داده است.در این اثر فقر ،خشونت ،اعتیاد،جُمود،تعصب کور،مکر ،نفاق ،خیانت و همه نوع رذیلت مشاهده می شود.رئالیسم بی رحم سیاسی قدرتهای حاکم را وا می دارد مهره های شطرنج سیاست را جهت کسب منافعی که در بسیاری از موارد با حقوق انسانها در تضاد است حرکت دهند.در شکل گیری پدیده تروریسم تمامی قدرتهای جهانی و منطقه ای نقش خود را به طور کامل ایفا کرده اند.منافع استراتژیک  و واقعیتهای ژئوپلیتیک بسیاری از این قدرتهای بزرگ و کوچک را وا داشته است گروههای طرفدار خود را علیه جریانهای مقابل تجهیز و تحریک کنند.اما آنچه که پیداست این منافع با حقوق انسانها در تضاد است زیرا که سالیان درازی است که شعله های نا پایان جنگ میلیونها انسان بی گناه را بویژه در خاورمیانه بی خانمان کرده است.تروریسم  بین المللی با سازماندهی هر چه بیشتر خود مرزها در می پیماید و در قلب کشورهای امن اروپایی نیز جولان می دهد.تروریسم در مادرید ،لندن  هم کشته می دهد  همچنانکه نیویورک و برجهای دو قلو را به آتش کشانده بود  روسها را به کام مرگ فرستاده بوداما این کابوس شوم بشریت در عراق و افغانستان بیداد می کند.کشورهایی که که با دموکراسی هدایت شده آمریکایی ،امروز شاهد زوال امنیت خود هستند.کمتر کسی است امروز از جنگ پسشگیرانه جرج بوش و نئو محافظه کاران آمریکایی دفاع کند حتی فوکویاما نیز سخنان بوش را در مورد پیروزی در جنگ عراق به استهزا می گیرد.(1)

در داستان "سیا و جهاد" مشاهده می شود که طراحان سیاستهای بین المللی چگونه با استفاده از مهارتهای سرویسهای جاسوسی برای نیل به اهدافشان مناسبات قدرتمدارانه را حاکم می کنند.گروهای بنیادگرا  تقویت می شوند تا امپراطور شرق در برابر کاپیتالیستهای غربی در باتلاق افغانستان زانو بزند.گفتمان قدرت، اصحاب قدرت را وا می دارد در برابر انظار عمومی از حقوق انسانها سخن گویند اما در روابط پنهانی سوداگری مرگ آفرین را اشاعه دهند.بازی قدرت شیفتگان قدرت را وا دار می کند تا حکومتهای ملی ودموکرات همچون مصدق در ایران و آلنده در شیلی و...نابود شوند تا حکومتهای فاسد و دست نشانده که آزادیهای اساسی مردم را سرکوب می کنند به حیات خویش ادامه دهند .با زی قدرت است که حکم می کند افراد وطن پرستی همچون احمد شاه مسعود از صحنه روزگار حذف شوند و در مقابل از گروهها وشخصیتهایی که ذاتشان با خشونت عجین شده است حمایت شود.

مجاهدان دیروز که با نام جهاد علیه نیروهای کفر در اردوگاههای ویژه تعلیم یافته بودند تا جهان غرب را از شر کابوس کمونیسم رهایی دهند امروز مصمم هستند اسلام ناب موردنظر خویش را از شر دشمنان غربی و دولتهای فاسد محلی نجات دهند.و اینگونه است که تقابل دو قطب مخالف که یکی با نام دموکراسی و دیگری با نام دین مبارزه می کند یکی در رویای انتقام جنگهای صلیبی و دیگری در اندیشه بازگشت به دوره فتوحات اسلامی است نیرویی تخریب گر را می آفریند که برای جهان ویرانی و آتش ارمغان می آورند.

گفاتمان قدرتمدار با ترفند های خاص خود مفاهیم آزادی و حقوق بشر را تهی از معنا می کند و جنبه صوری به آنها می بخشد.در این گفتمان دموکراسی سوای لفاظی های بی شمار تابعی از منافع دولتهاست.به این خاطر است که امنیت در بسیاری از موارد بر آزادی اصالت دارد.و با توجیه جلوگیری از رشد نیروهای بنیادگرا ،از دولت های مستبد و تمامیت خواه منطقه حمایت می شود .حمایت از این دولتها به معنای تایید ضمنی اقدامات آنهاست .در این میان چه بسیار گروههای معتدلی بوده اند که با حاشیه نشینی در عرصه سیاست تندرو شده اند.مبارزه با بنیادگرایی امروز دستاویز مناسبی برای حکومتها ی مستبد منطقه ای است تا حرکتهای اصلاحگرایانه را سرکوب کنند و به تداوم قدرت خویش و موروثی کردن هرچه بیشتنر آن بیندیشند.

 کتاب "سیا و جهاد،جنگهای نامقدس"از سیاست شوروی در افغانستا ن گرفته تا سیاست آمریکا در برخورد با کمونیسنتهای کرملین،از نقش مصر و انورالسادات  و گروهایی اسلامگرا و شخصیتهای ذینفوذ اسلامی  تا ضیا ءالحق و آی اس آی پاکستان ،از تجهیز مالی -تسلیحاتی - آموزشی گروههای تروریستی تا تجارت مواد مخدر جهت تامین مالی تروریستها ،از گروه ابوسیاف گرفته در اندونزی تا کشتارهای الجزایر، از نقش چین و مسلمانان سین کیانگ  تا نقش سایر کشورهای خاورمیانه یاد می شود. تجارت مواد مخدر به صورت سازمان یافته با برنامه ریزی سرویسهای جاسوسی ،ایجاد شبکه های بانکی -مالی به عنوان راهکارهای مورد نظر قدرتهای غربی-منطقه ای جهت تقویت گروههای تروریستی  در این اثر تشریح می شوند.کالی همچنانکه ادوارد سعید نیز در مقدمه خود اشاره کرده است با دقت خاصی و با ارائه مستندات خدشه ناپذیر از روند شکل گیری بنیادگرایی دینی پرده بر می دارد.با خواندن این اثر متوجه می شویم که مناسات کنونی قدرت خشونت را بازتولید می کنند .این کتاب با تشریح دلایل ،چگونگی و فرجام حمله شوروی به افغانستان آغاز می شود  و با ارجاع های تاریخی نقش دولتها ی منطقه ای و جهانی  را در شکل گیری بنیادگرایی و تروریسم بین المللی ادامه می یابد و با تشریح حمله 11 سپتامبر و برسی علل و زمینه های آن و روانکاوی عاملان این حادثه پایان می یابد .اما آنچه که اکنون پایان ناپذیر موج پیشرونده تخریب است که جهان را از رشد و بالندگی باز می دارد.

نویسنده کتاب نیز فرد گمنامی نیست .در معتبرترین روزنامه های آمریکایی روزنامه نگاری کرده است و در بسیاری از جنگهای خاورمیانه حضور داشته است.در مواقع فراوانی با مسئولان آمریکایی در سفرهای برون مرزی همراه شده است.در مورد روابط اسرئیل –اعراب ،لیبی و قذافی ،روند شکل گیری گروههای فلسطینی ،افغانستان وپاکستان و...صاحب آثار فراوانی است.می توان گفت کالی در آمریکا متولد شده است و در خاورمیانه بزرگ شده است.او با تبحری خاص جریانهای مختلف نواندیش اسلامی منطقه را از جریانهای مبارزه جو تمیز می دهد.نیروهای معتدل ملی هر کشور را می شناسد .در مورد شخصیتها ی تاثیرگذار اسلامی پژوهش فراوان کرده است و از تشکیل دولت مستقل فلسطینی دفاع می کند و کانون بحرانهای جهانی را خاورمیانه و بیت المقدس می داند.در قسمت معرفی نویسنده آثار و سابقه وی بیان شده است.

شاید با خواندن این اثر سخن شاملو را که اعتقاد داشت تا جهان در دست قدرتمداران است و از چنگ اخلاق مداران خارج است  اوضاع بر این منوال است در ذهن خطور کند و یا گفته شریعتی که گفت:"آنکه مسئول ساختن است نباید ویران کردن را بیاموزد". این اثر حسرتی بزرگ را  در قلب و روح انسان می نشاند.حسرتی که با آرزویی بزرگ همراه شده است : ای کاش می شد ملتها خود بر سرنوشت خود حاکم شوند و جهان آکنده از حکومتمداران مستقل و اصیل می شد.آنانکه به جای تخریب می سازند و به جای خشونت مهر می ورزند و به جای آتش عشق روشن می کنند.ای کاش جهان آکنده از ماندلا و گاندی می شدو شاید بهتر بگویم ای کاش گفتمان آزادی بر جهان مستولی می گشت.

1 مجله Confluences Mediteranee شماره اوج گیری خطرها.ترجمه:مجتبی نجفی

نام:سیا و جهاد جنگهای نامقدس

نویسنده:جان کالی

مترجمان:مجتبی نجفی-مهرگان نظامی زاده

نشر:صمدیه

چاپ اول:اردیبهشت 85

چاپ دوم:اردیبهشت 87

نوشته شده توسط مجتبی نجفی در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 |